عسل خانوم مامان و بابا
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            




بازديد شده : مرتبه | سنجاق شده به :
167
تاريخ : دوشنبه 1 دی 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

آنقدر غرق در این روزهای دلنشین هستم و هرروز برایم دوست داشتنی و سرشار از تجربیات جدید و لحظات خواستنی است که دلم میخواهد هرلحظه ی این روزها را قاب بگیرم و برای همیشه در مقابل دیدگانم بنشانم که وقتی نشده برای نشستن و نوشتن از شیرینیشان ...

 دخترک در یک اقدام کاملا ناباورانه مهدکودکی شد... چیزی که حتی در خیالم نمیگنجید... خدا میداند چه حسی داشتم وقتی که اسم زیبایش را روی برچسب های کوچک مینوشتم و روی تک تک وسایلش میچسباندم... وصف ناشدنی بود حالم... خوشحالی همراه با بغضی عجیب... من هیچ مهد کودک های اینجا را نمی پسندیدم و اینگونه بود که کلا فکر مهد رفتن عسل را از سر بدر کرده بودم اما وقتی به طور معجزه آسایی دیدم نزدیکترین مهد به محل سکونت و کارم مدیریت و کادر مناسبی دارد و دیدم که حداقل امکانات با وسواس زیاد برای بچه ها فراهم شد تصمیم کاملا غیرمنتظره ای گرفتم و فقط با هدف از تنهایی در آمدن عسل در مهد ثبت نامش کردم... دخترم روز اول با بغض وارد محیط جدید شد اما خدارو شکر بعد چند روز سرحال و همون جلوی در با پدرش خداحافظی میکند.... تا بعد از این چه پیش آید...

 و در آخر یادم نمی آید زمانی بوده باشد که از کتاب خواندن لذت نبرده باشم و از بودن در همان لحظه و خواندن چیزی که عاشقش هستم لذت میبرم. آخرین کتابی که خواندم "پرنده ی خارزار " بود. فوق العاده زیبا و تاثیر گذار که انگار هیچوقت تا بحال اینقدر مطمئن نبوده ام که فقط باید با عشق زندگی کرد و بس...




بازديد شده : 3 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
166
تاريخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

وقتی اسم کربلا میاد ناخودآگاه دل آدم پر غصه و دلتنگی میشه

حالا وقتی مسافر کربلا داشته باشی این دلتنگی بیشتر میشه

و هر چی این مسافر بیشتر بهت نزدیک باشه ، آه و حسرتت بیشتر ...

به اندازه خود کربلا دلتنگ کربلام ...

دلتنگ رقص اون پرچم سرخ روی گنبد ، قدم زدن تو بین الحرمین

دلتنگ کبوترهای حرم ...

شیش گوشه ، خیمه گاه ، علقمه ، کف العباس و ...

ارباب دلم خیلی تنگته ...

 

مادر و خواهر و برادرهایم مسافر کربلایند

امسال بازم این حس خیلی سخت تر از سال قبل تکرار شد ... :

پ.ن1: جاموندن خیلی درد داره ، خیلی ...
پ.ن2: هر سال دستام خالی تر میشه ؛ حتی نتونستم اسپند هم برای زائرات دود کنم ...
پ.ن3: کاش کسایی هم بودن که وقتی کاروان اسرا رو میبردن شام ، مراقب پاهاشون باشن ، آب بدن دستشون و... 
پ.ن.4: امسال خیلی حسرت کشیدم ... 10 سال از آخرین دیدارمان گذشت ، نمیخواهی اذن پابوسی بدهی ارباب ؟




بازديد شده : 20 مرتبه | سنجاق شده به : مناسبت ها
165
تاريخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

عذر میخوام که به علت ضعف شدید و سرگیجه مداوم نمیتونم نظراتو جواب بدم ایشالا در اولین فرصت حتما مشتاقانه میام و گپی میزنیم. دلم برای همه دوستان تنگ شده... لطفاً کم لطفی منو به بزرگی خودتون ببخشیدمحبتبوس




بازديد شده : 27 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
164
تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان رمز همون قبلیه...





بازديد شده : 69 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
163
تاريخ : شنبه 26 مهر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازديد شده : 87 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
162
تاريخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

دخترم، قلب من

 سه ساله شدی در اوج حیرت و ناباوری من... حیرت از گذر سریییییع زمان...

 سه سال باتو بودن یعنی به اندازه ی یک عمر خوشبختی... به اندازه یک عمر ترقی... به اندازه یک عمر تغییر...

سه سال با تو بودن یعنی خود ِ خود ِ عشق...

بهار عمرت سبز  نازنینم.

 دلم برایت همه ی خوبی های دنیا رو میخواهد. همه ی زیبایی های دنیا نثار قلب مهربان و زیبایت عزیزم.

چه باشم چه  نباشم تو باشی همیشه، پر از شادی و سرشار از امید... 

پر تلاش و مهربون بمون جان ِ مادر.

محمد رضا و محمد صدرا عزیزهای خاله (پسر خاله ها)

امیر مهدی عزیز خاله

*****بعداً عکس دار شد

پ ن: از اونجایی که تولد مصادف بود با شهادت امام بزرگوار محمد باقر (ع)، جشنمون با یک هفته تاخیر که مصادف شد با میلاد امام هادی نقی (ع) برگزار شد.... البته یه جشن خیلی کوچیک اونم منزل پدری

 




بازديد شده : 53 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
161
تاريخ : يکشنبه 6 مهر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

الهی جاده زندگیتان هموار


آسمان چشمانتان صاف و دریای دلتان همیشه آرام و زلال باشد


و هیچ وقت از دنیا خسته نباشین . . .


تولدتان مبارک

سومین سالروز تولد سهند و سپهر عزیزم




بازديد شده : 55 مرتبه | سنجاق شده به : دوست هاي عسل
160
تاريخ : چهارشنبه 26 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

توی ماشین آهنگ هم در حال پخش، میگه بابا اهمتن بزار.... مهتی اهمتن!!!!!   سوال  بعد کلی فکر کردن تازه فهمیدیم داره میگه مهدی احمدوند.....تعجب

بعدش آلبوم درخواستی را پیدا کردیم گذاشتیم توی پخش برگشته میگه نه این بده اون یکی اهمتن میگه تو حلق من!!!!! سوال اشاره به سمت گلوش!!!!!!!!متفکر

بازم بعد کلی فکر کردن تازه فهمیدیم خانوم آهنگ نارفیق از مهدی احمدوند را میخواد خنده که میگه «رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق»سکوت «تو حلق من» سوال «تو حق من»تعجب

حالا من موندم این نیم وجبی از این آهنگ چی فهمیده یا میفهمه که نه یه بار بلکه صدبار بهش گوش داده و همخوانی هم کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شاکیهمه آهنگ را حفظ شدهدلخور

*********

گوشیه فرضی جلوی گوششه. صداش می یاد که :" سلام... خوبی؟ چه خبرا؟ ممنون؟ چی میخوای برات از بانه بخرم؟ هازل (پازل) میخوای باشه .... برات میخرم!!!!" تعجب  این روزها پیوسته در حال گفت و شنود فرضی با دوستان فرضیه!!! و البته در دنیای واقعی هم به دنبال همبازی میگرده………. متنظر

************

چند جلسه ای بردمش استخر که مثل خودم که هنوز از اب میترسم  در اینده از اب نترسه!!! کلا  از من دور شد و در جواب هر نزدیک شدن من گفت "برو کنار خودم میرم!!!" یا " برو پشت سر من!!!"اجازه و چنان شیرجه هایی زد که کلا از خودم نا امید شدم!!!!خجالت

************

 از اونجایی که شهر ما هیییییییییییچ کلاس تفریحی تابستانه ای برای بچه های این سن نداره به فکر افتادم ببرمش کلاس زبان.  جلسه اول کلاس کمی غریبی کرد ... جلسه دوم خیلی استقبال کرد و جلسه سوم دل نمی کند برگردیم خونه..... حالا مستاصلم ادامه بدم کلاس را یا هنوز زوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر




بازديد شده : 54 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
159
تاريخ : شنبه 22 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

شیرینی این روزهایمان از دخترکمان است. هر لحظه برایمان اعجازی از سخن در آستین دارد. از حرف های فیلسوفانه بگیر تا شوخ طبعی هایش و سوالهای پشت سر هم که حتی فرصت پاسخ دادن نمی دهد................

************

رفته بودیم سفر سمت سنندج و بانه

توی مسیر سفر با لاشه یک سگ که تصادف کرده بود مواجه شدیم.... می پرسه:

- مامان سگه چی شده؟

من: ماشین بهش زده عزیزم!

- کدوم ماشین؟

من: ماشین بزرگه!

- کجاست ماشین بزرگه؟

من: پشت سرمون!

- کدوم پشت سرمون؟؟؟؟؟

من: همون که نارنجیه!

- ماشین نارنجیه مال کیه؟

............................... (سوال و جواب ادامه داشت)

من: مامان جان نگاه اون کلاغارو ......... (جهت عوض کردن موضوع)

- کلاغا چکار می کنن؟

من: دونه میخورن؟

- دونه چی میخورن؟

...... (و همچنان سوالهای بی ربط و با ربط)

من: مامان جان آب میخوری؟ (بازم جهت عوض کردن موضوع)

- آب خریدی؟ بستنی برام نخریدی؟

من : نه مامان جان آب توی فلاکس داشتیم؟

- چرا بستنی نخریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و ..............

سفرمون  با دخترک کنجکاو و پرچونه به خوشی گذشت............... (این ژن پرحرفی را از خودم به ارث برده)

************

به تموم سرکشی ها و علم استقلال برافراشتن هاش حالا رک گویی هم اضافه شده. چندروز پیش سر سفره غذا با پدرش صحبت می کردم که برگشت و رو به من گفت : مامان لیییلا اول غذاتو بخور بعد حرف بزن.... و من کلی خجالت کشیدم از این حرفش ولی چیزی نگفتم و توی دلم قند آب شد.....




بازديد شده : 63 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
158
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

انگار این قانون است که مادرها دخترهایی شبیه خودشان تربیت کنند. اما........

دخترکم،جان ِمادر

تو مثل من نباش، همین‌که دختر من هستی برایم کافی است و حس مادرانه‌ام را ارضا می‌کند. فقط همین کافی است.

شبیه مادرت نباش، عجول و کم‌حوصله نباش، غصه همه‌چیز و همه‌کس را نخور، یاد بگیر که زیاد فکر نکنی، زیاد متوقع نباشی، خیلی خودت را درگیر دیگران نکن، در همه حال اعتدال را رعایت کن، نظم و انضباط خوب است اما تا جایی که به وسواس تبدیل نشود، مسئولیت‌پذیری خوب است اما فقط مسئول رفتارهای خودت باش، بدان دیگران موظف نیستند در چارچوب قوانین و اصول تو رفتار کنند، به خاطر ساده‌ترین چیزها حرص نخور و زمان و زمین را به هم ندوز. از خودت طلبکار نباش، عصبانی نشو، خودت را با هیچ‌کس مقایسه نکن.

جان ِدلم،

نخواه که بهترین باشی، در هیچ نقشی. تلاش نکن که حتی برای من بهترین دختر باشی. بهترین بودن آدم را از پای درمی‌آورد، می‌شود بهترین دختر نبود اما دختر خوبی بود، می‌شود بهترین دوست نبود اما دوست دلسوزی بود، باور کن در بهترین بودن هیچ‌چیز پنهان نیست جز از دست دادن آرامش. خودت باش فقط همین.

 

 

پ.ن: داریم میریم سفر.




بازديد شده : 65 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد