عسل خانوم مامان و بابا
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            




بازديد شده : مرتبه | سنجاق شده به :
172
تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل

نشسته ام پشت مانیتورم و فکر میکنم که حتما روزی میاید که دخترک برای داشتن ِ نعمت ِ خواهر و برادر از من تشکر میکند.... حتما یک روز میاید که تمام دعواها وقهرها و لجبازی هایشان به پایان رسیده است و آن صلح و آرامش ودوستی عمیقی که بین برادر و خواهرها هست بینشان جریان دارد....

حتما خوشحال خواهد بود ازین همصحبت های مهربان ودلسوز ودوست داشتنی! وخداراشکر خواهد کرد که مادرش ناخواسته باردارشده تا همدمی هایی بیایند برای تنهاییهایش..... برای روزهای سخت زندگی اش و بشوند سنگ صبور و مونس حرفهای نگفتنی اش..... حرفهایی که حتی نمیتواند به مادرش بگوید ... همانطور که من امروز ...

 

ساعتها حرف دارم برای خواهرهایم.....ساعتها وساعتها  میتوانم یکریز برایشان درد ودل کنم وغر بزنم وخالی شوم..... میتوانیم ساعتها حرفهای درِ گوشی بزنیم وهمه چپ چپ نگاهمان کنند....!!!میتوانیم آنقدر بخندیم وحرفهای صدمن یک غاز بزنیم که همه به عقلمان شک کنند !!!میتوانیم ساعتها توی مراکز خرید ازین فروشگاه به آن بوتیک و ازین مغازه به آن پاساژ بچرخیم و خسته وهن هن کنان به هم دلداری بدهیم که چیزهایی که خریده ایم خیلی خوشگل اند وچقدر بهمان میامدند !میتوانیم توی عروسیها وجشن ها شبیه به هم موها وصورتهایمان را آرایش کنیم وهمه بگویند که چقدرررر شبیه همید....میتوانیم ازهم انتقاد کنیم و همدیگر را سکه ی یک پول کنیم و قهر کنیم و بجنگیم و باز یک ساعت بعد انگار نه انگار......

 

همه ی اینها فقط درکنار خواهر و برادر هم خون امکان دارد.... هرچند خیلی دوستها میتوانند مثل خواهر و برادر به آدم نزدیک باشند.... اما باز میشوند مثل ِ خواهر و برادر! وهیچچچچچ گاه ....هیچ گاه آن حس نزدیکی وانسی که آدم با خواهر و برادرش تجربه میکند را نخواهند داشت....

 

وخدا میداند چقدرررررر برای دخترکم خوشحالم حالا....

هرچند میدانم روزها وشبهای سختی انتظارم را میکشند ....

 

اما به روزهایی فکر میکنم که بچه هایم هم دیگر را دارند.....وتنها نیستند..... و میدانند کسی هست دراین دنیا که بعداز مادرشان عاشقانه دوستشان خواهد داشت وبرایشان مهربان ودلسوز خواهد بود....!




بازديد شده : 23 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک, دوقلوها و دخترک
171
تاريخ : شنبه 8 فروردين 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل

کمتر از دو ماه و دو هفته دیگر باقیست!.....

از بارداری اول زودتر گذشت انگار.... شاید چون سرگرم اولی بودم و وقت زیادی برای شمردن روزهای باقیمانده نداشتم والبته ندارم!

حالا ماه و نیم دیگر مانده تا این دوتا وروجک ِ کوچک بدنیا بیایند.... وروجک هایی که اینروزها معلوم نیست آن تو ! دارند چه ورزش رزمی انجام میدهند! که اینهمه بالا وپایین میپرند وهی شکم من را کج ومعوج میکنند!!!

وخب ....این پست، جهت اعلام جنسیت وروجک هایمان است!!!!!

یک دختر و یک پسر .... به نام های عمادرضا و آیسا انشاءالله قدمشان خیر باشد

 

پ ن : اینروزها حالمان خوش نیست تا یک عکسی ونوشته ای از این دخترک بگذاریم. خبر فوت عموی همسرم که حالمان رابدتر کرد ومارا مضطرب تر...وچقدر حیف که به جای اینکه ازین شیرینی ها بنویسم باید مرتب بیایم و خبرهای بد بدهم وبروم...




بازديد شده : 32 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
170
تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

امروز 43 روزی است که دایی مهربانم از پیشمان رخت بر بسته است و در زیر خاک و سنگ قبری که نمادی از اوست آرام گرفته است .

دایی مهربانم 43 روز گذشت ، تشییعت کردیم ، سوم و هفته برایت برگزار کردیم ، مراسم چهلمین روزت را برگزار کردیم، گریه کردیم ، غصه خوردیم به خویشتنمان دلداری دادیم ، به همه مان دلداری دادند اما هر لحظه آرام وقرار نداشتیم، آنقدر که برای فرار از محدودیت ذهنیمان خویشتن را به دیوانگی میزدیم تا از یادمان نروی و قول میدهیم که هرگز از یادمان نروی تا به تو برسیم که حتما میرسیم !!!

به همه مقدسات قسم تحمل فهم  نداشتن تو  برایمان سخت سخت است ، آخر نبودنت است که بودنت را توصیف می کند !

اولین عید بعد از رحلتت خیلی نزدیک است !! اما جای خالیتو چه کنیم ؟ چه کنیم ؟ چه کنیم ؟

یادت به خیر عزیز از دست رفته ، یادت همیشه گرامی است .

 




بازديد شده : 32 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
169
تاريخ : جمعه 17 بهمن 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

این بارداری سختی‌هایم دوبل است، اما شیرینی‌اش هم.

این که بنشینم کنار دخترک و برایش بلند بلند کتاب بخوانم و وقتی دخترک می خندد، دوقلوها دوتایی باهم محکم لگد بزنند، یک دور میروم به بهشت و بر میگردم!

روزی چند بار رفت و برگشت تا بهشت، به همه آن سختی‌ها می‌ارزد!

دوقلوها را درست مثل دخترک دوست دارم. دستم را همان طوری که قبلا بود، می‌گذارم روی شکمم و می‌گویم «قربونتون برم، عشق های من!» دخترک برمی‌گردد و می‌گوید «با من بودی؟» می‌خندم و می‌گویم «با هرسه تون بودم، عزیزانم!»

****************

ماه دوم بارداری اتفاق هایی افتاد که متاسفانه باعث شد قلب یکی از جنین ها دیگه نزنه!!!!!!!!!!!

به گفته دکتر جنین هشت هفته ای همراهی مون میکنه تا پایان بارداری!!!!!!!!!!!

در حال حاضر  دوقل دیگه حالشون خوبه و الان بیست و یک هفته است که توی دل مامانشون هستن.... دعا کنید تا این چهار ماه باقیمانده بگذره و سلامت بیان بغلمون...............




بازديد شده : 65 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
168
تاريخ : جمعه 10 بهمن 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

چشـــــمان تو

گل آفتابــــگردانند !

به هـــــر کجا که نگاه کنـــــی ؛

خدا آنجاست .... !!

چله نشینی ایا شامل حال مادر دختری چهل ماهه هم میشود؟؟؟

 

چهل ماهست که تو از بهشت امده ای دختر... چهل ماه... چه زود گذشت...کاش در این چهل ماه اندازه ی یک چله نشینی به خدا نزدیک تر شده باشم...

چهل ماهگیت مبارک جان مادر...

*** قبلا این پست را نوشته بودم ولی به خاطر اتفاق هایی که پیش اومد دیرتر آپ شد****




بازديد شده : 35 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
167
تاريخ : دوشنبه 1 دی 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

آنقدر غرق در این روزهای دلنشین هستم و هرروز برایم دوست داشتنی و سرشار از تجربیات جدید و لحظات خواستنی است که دلم میخواهد هرلحظه ی این روزها را قاب بگیرم و برای همیشه در مقابل دیدگانم بنشانم که وقتی نشده برای نشستن و نوشتن از شیرینیشان ...

 دخترک در یک اقدام کاملا ناباورانه مهدکودکی شد... چیزی که حتی در خیالم نمیگنجید... خدا میداند چه حسی داشتم وقتی که اسم زیبایش را روی برچسب های کوچک مینوشتم و روی تک تک وسایلش میچسباندم... وصف ناشدنی بود حالم... خوشحالی همراه با بغضی عجیب... من هیچ مهد کودک های اینجا را نمی پسندیدم و اینگونه بود که کلا فکر مهد رفتن عسل را از سر بدر کرده بودم اما وقتی به طور معجزه آسایی دیدم نزدیکترین مهد به محل سکونت و کارم مدیریت و کادر مناسبی دارد و دیدم که حداقل امکانات با وسواس زیاد برای بچه ها فراهم شد تصمیم کاملا غیرمنتظره ای گرفتم و فقط با هدف از تنهایی در آمدن عسل در مهد ثبت نامش کردم... دخترم روز اول با بغض وارد محیط جدید شد اما خدارو شکر بعد چند روز سرحال و همون جلوی در با پدرش خداحافظی میکند.... تا بعد از این چه پیش آید...

 و در آخر یادم نمی آید زمانی بوده باشد که از کتاب خواندن لذت نبرده باشم و از بودن در همان لحظه و خواندن چیزی که عاشقش هستم لذت میبرم. آخرین کتابی که خواندم "پرنده ی خارزار " بود. فوق العاده زیبا و تاثیر گذار که انگار هیچوقت تا بحال اینقدر مطمئن نبوده ام که فقط باید با عشق زندگی کرد و بس...




بازديد شده : 65 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
166
تاريخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

وقتی اسم کربلا میاد ناخودآگاه دل آدم پر غصه و دلتنگی میشه

حالا وقتی مسافر کربلا داشته باشی این دلتنگی بیشتر میشه

و هر چی این مسافر بیشتر بهت نزدیک باشه ، آه و حسرتت بیشتر ...

به اندازه خود کربلا دلتنگ کربلام ...

دلتنگ رقص اون پرچم سرخ روی گنبد ، قدم زدن تو بین الحرمین

دلتنگ کبوترهای حرم ...

شیش گوشه ، خیمه گاه ، علقمه ، کف العباس و ...

ارباب دلم خیلی تنگته ...

 

مادر و خواهر و برادرهایم مسافر کربلایند

امسال بازم این حس خیلی سخت تر از سال قبل تکرار شد ... :

پ.ن1: جاموندن خیلی درد داره ، خیلی ...
پ.ن2: هر سال دستام خالی تر میشه ؛ حتی نتونستم اسپند هم برای زائرات دود کنم ...
پ.ن3: کاش کسایی هم بودن که وقتی کاروان اسرا رو میبردن شام ، مراقب پاهاشون باشن ، آب بدن دستشون و... 
پ.ن.4: امسال خیلی حسرت کشیدم ... 10 سال از آخرین دیدارمان گذشت ، نمیخواهی اذن پابوسی بدهی ارباب ؟




بازديد شده : 76 مرتبه | سنجاق شده به : مناسبت ها
165
تاريخ : چهارشنبه 5 آذر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

عذر میخوام که به علت ضعف شدید و سرگیجه مداوم نمیتونم نظراتو جواب بدم ایشالا در اولین فرصت حتما مشتاقانه میام و گپی میزنیم. دلم برای همه دوستان تنگ شده... لطفاً کم لطفی منو به بزرگی خودتون ببخشیدمحبتبوس




بازديد شده : 73 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
164
تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان رمز همون قبلیه...





بازديد شده : 152 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
163
تاريخ : شنبه 26 مهر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازديد شده : 185 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد