عسل خانوم مامان و بابا
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            




بازديد شده : مرتبه | سنجاق شده به :
155
تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

این روزها که خسته و گرسنه و تشنه ام بیش از هرچیز کتاب میخوانیم

یکی از بهترین آنها کتاب یک گربه و پنح موشه اثر استاد مصطفی رحمان دوست از انتشارات کانونه که هم میشه با انگشت های کودک بازی کرد و ساعت ها سرش را گرم و هم به عنوان نمایشنامه بازیش کرد....

 

دومی کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند . اینم از انتشارات کانونه که در زمینه آموزش نه گفتن به بچه هاست... موضوع داستان راننده ای که اتوبوسش را  دست کودک خواننده کتاب می سپارد و کبوتری که اصرار میکند  اتوبوس را براند......

 

سومین کتاب، کتاب خشم قلمبه باز هم انتشارات کانون در زمینه کنترل خشم، که داستان بچه ای را روایت میکند که وقتی عصبانی میشود خشم او به صورت قلمبه ای ظاهر و اتاق کودک را به هم میریزد......

و چند تصویر از کتاب بازی با انگشت ها

و اما دخترک در تنهایی هایش نقاشی میکشد و هر بار مرا شگفت زده

این نقاشی را روی پای خودش کشیده که یعنی خودشه

این را هم با پینت گوشی کشیده که منم

اینم آقای خرگوش

و رنگ آمیزی.... اینجا داریم ماکارونی های فرمی را رنگ میکنیم جهت کاردستی

و در آخر: حالا که سانس استخر شب ها شده تونستم برای اولین باردخترک را ببرم استخر زیباکه استقبال خیلی خوبی داشت و دوست نداشت از آب بیاد بیرونمحبت.... حالا هم مدام سراغ میگیره که کی بریم استخر؟متنظر




بازديد شده : 17 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
149
تاريخ : پنجشنبه 22 خرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند 

و به یمن نفس سبز اهورایی عشق

از سرا تا به ثریا ی مرا سبز کند

 

مهربانم ممنوم

برای تمام وقتهایی که صدای خنده و شادیت با دخترکمان توی خانه می پیچد.

برای تمام وقت هایی که با وجود خستگی پیشنهاد میدهی که شانه هایم را ماساژ دهی.

برای تمام وقت هایی که تشویقم میکنی راهم را آنطور که دوست دارم پیدا کنم نه آنطور که خودت میخواهی.

برای تمام وقتهایی که قوت قلبم و آرام جانم هستی.

برای تک تک دقایق بودنت.

برای تمامی اینها و خیلی چیزهای دیگر که خوشبختی های بزرگ زندگیم هستند.

مطمئن باش حواسم به تمام شبهایی که غر زدن هایم بابت کم خوابی را تحمل کردی هست. به تمام  وقت هایی که کم طاقتی هایم را طاقت اوردی.

 سپاس خدای مهربانم.

براستی که من خوشبختم چون خدا بهترین ها را برایم جدا کرده.

پ ن: فردا یعنی 93/03/23  وبلاگمون هم سه ساله میشهراضیجشن

اینم کیکمون که اموزشش اینجاست




بازديد شده : 36 مرتبه | سنجاق شده به : بابايي عسل
148
تاريخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

چند وقتی بود میخواستم  کتابهای انتخابیم را در وب بزارم .... دیدن از نمایشگاه با وجود دخترک 2 سال و 7 ماهه که از ذوق دیدن کتابها و همهمه بچه یه جا بند نمیشد به خوشی گذشت.

فقط یه روز به نمایشگاه کتاب اختصاص یافت. از ساعت 10 صبح الی 2 بعد ازظهر نمایشگاه بودیم.

 از سالن هایی را که به ناشران کودک و نوجوان اختصاص داده شده  من رسیدم به ۲ تای آن سر بزنم و لیست بگیرم و چند تایی کتاب بخرم. به انتشارات افق،  قدیانی ، جمال ، صابرین  و کانون پرورش فکری کودکان سر زدم.

نمایشگاه خیلی شلوغ بود و نمیشد سر فرصت همه ی کتاب ها را ورق زد و با مسئولین غرفه صحبت کرد .

اولین کتابی که نظرم را خیلی جلب کرده کتاب کلیدهای پرورش هوش عاطفی از انتشارات صابرین.... بی اغراق یکی از بهترین کتابهاییه که در زمینه کنترل احساسات و نامگذاری انها تا به حال خوندم... سر فرصت چند خطی از کتاب را مینویسم.

یک مجموعه ی  کتاب 6 جلدی هم به قصد خوندن برای عسل گرفتم که بعد دیدم ای دل غافل چقدر این کتاب را نویسنده برای خودم نوشته انگار ،بس که نکات آموزنده داره ... نام مجموعه هست" چرا خدا چنین کرد"  از انتشارات جمال که در یکی از داستانها «چرا خدا به فیلم خرطوم داده» داستان میمونی هست که روی درخت به آب خوردن حیوانهای دیگه نگاه میکنه و فکر میکنه فیل به خاطر گردن کوتاهش حتماً نمیتونه آب بخوره و به کمکش میره اما....... خوشحالم که با این مجموعه اشنا شدم .... امید که شما هم برای خودتون و گلهای زندگیتون ازش استفاده کنید...

کتاب "بازی با انگشت ها" نوشته مصطفی رحماندوست  از انتشارات کانون هم یکی از سرگرم کننده ترین کتاب هاییه که تا بحال نوشته شده. کتابی با یه عالمه شعر انگشتی که بی اغراق میتونه یک مادر و بچه رو یک ساعت سرگرم و شاد کنه. بخصوص اگه که چندتاشون رو حفظ باشید و برای وقت هایی که وسیله سرگرمی ندارید فقط و فقط با استفاده از دست های کوچیک بچه ها لحظات شادی رو  میتونید به وجود بیارید.

 

در مورد خرید کتابهای می می نی بالاخره از چیزی که می ترسیدم سرم اومد... البته خب کتابی که 10 صفحه از رفتار ناپسند حرف میزنه و در دو جمله آخر سر هم میاره که اون رفتار ناپسنده ؛ بیشتر از این نمیشه انتظار داشت...

مثلاً توی تصویر زیر عین همین حرکت را دخترک درمیاره ... من اولش متوجه نشدم از کجا یاد گرفته ... بعد که باهاش صحبت کردم و از زشتی کار گفتم میپرسه پس چرا می می نی اینجوری کرد.....

 

به نظرم اصلا چرا باید در مورد دروغ به کودکان آموزش داده شود؟ چرا باید کودکی فکر کند هر وسیله ای که پیدا کرد را می تواند برای خودش بردارد؟ که در آخر به او بگوییم دروغ خوب نیست یا هر وسیله ای باید به صاحبش بازگردانده شود. وقتی کودکی همیشه راستی شنیده باشد جز راست نمی گوید.

بقیه کتابهای انتخابی در پستی دیگر و اختتامیه بازم دخترکمحبت




بازديد شده : 41 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
147
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

دخترم... نمیدونم چی بگم...اصلا روم نمیشه توی چشمای قشنگت نگاه کنم...

روز تلخی بود دیروز برای من... قطعاً برای تو هم اگر در خاطرت بماند...

دلم خیلی شکسته...

 روحم درد میکنه...

قلبم درد میکنه...

 بدجایی و بدجوری گیر افتادم... خسته بودم و نتونستم بر ترسم غلبه کنم!!!  نتونستم طاقت بیارم و بدترین کار ممکن رو کردم.

این رو اینجا برات مینویسم تا بدونی که چقدر به من سخت گذشت نازنینم...

چقدر من ضعیفم برای امانتی که خدا به من داده...

مدتی طول میکشه تا بتونم با خودم کنار بیام. نمیدونم چقدر ولی برام دعا کنید اگه مجالی بود...

پ ن: آثاری از ترس دیروز در وجود دخترک نیست و خدارا هزااااااااااار مرتبه شکر. هنوز البته از پس لرزه های احتمالیش خبری نیست. من اما  هزاران فکر خود آزارگرایانه در سرم میچرخد... باید اب اقیانوس دلم را عوض کنم... ماهی هایش گوشت خوار شده اند!!!!




بازديد شده : 37 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
146
تاريخ : دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

این روزهای من پر شده از...

"بگذار خودم برش دارم"

"بگذار خودم بخورم"

"بگذار خودم بپوشم"

"بگذار خودم بیارم"

بگذار ...بگذار...بگذار...خودم...خودم ...خودم...اجازهنه

اگه خدای نکرده چیزی رو بدون اجازه با بزور ازش بگیرم داد میزنه:"بگذار خودم بدم!!!!" بعد ازم میگیره و دوباره بهم میده ...این درحالیه که مثلا سر دادن اون چیز نیم ساعت براش صحبت کردم و به انواع روش ها ازش خواستم بهم بده و نداده...شاکی

یکی از کتاب های می می نی را آوردم بخونیم تا سرش گرم باشه. به خطوط اطراف می می نی نگاه میکنه میگه مامان می می نی خورشید شده؟!تعجب

کتاب هتی هیس هیس را آوردم بخونیم میگه مامان من دم هتی را گاز بگیرم؟! میگم مامان جون مگه شما تمساحی؟! میگه نهههههههه من دیوم!!!!!تعجب

اگه یکم صحبت کنه و من سرم به کاری گرم باشه بهش توجه نکنم میاد بهم میگه:" مامان بیا بشین با هم حرف بزنیم"متفکرخندونک

جدیداً به همه کلمات حرف «ه» را اضافه میکنه!

مثلاً میگه:

مامان بیا هُدم بده: متفکرمامان بیا هولم بده! (موقع سوار شدن سه چرخه)

مامان بیا هادم بده:دلخور مامان بیا یادم بده!

این جاهِ منه: هیپنوتیزماین جای منه!

من نمی تونم ها برم:بی حوصله من نمی تونم راه برم!

خلاصه بساطی داریم با این استقلال طلبی و حرف ههههههههههبغل




بازديد شده : 40 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
144
تاريخ : دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

دختر کوچولوی من این روز ها شعر می گویی و شعر می خوانی

آری شعر... شعرهایی که هم وزن دارند و هم قافیه....

بعضی هایشان بر وزن شعر معروف یه توپ دارم قلقلیه و بعضی هم بر وزن دلخواه خودت....

شعرات از ته اعماقت خارج میشن و من خیلی خوشم میاد ازشون...

مثلاً موقع رفتن به دستشویی می خوانی:

دمپایی دارم صورتیه

من دمپایی نداشتم

بابام بهم عیدی داد

دمپایی صورتی داد

یکی یکی راه رفتم

به دستشویی رسیدم

و همچنان می خوانی....

خدا را چه دیدی... شاید شاعر شدی ...

شاید آنقدر خواندی که دنیایم پر شد از ترانه های کودکی

**** بعداً نوشت: عکس دار شد****

تو این عکس در جستجوی پفک بود و بالاخره هم پیداش کرد. منتظر کلافه




بازديد شده : 64 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
145
تاريخ : شنبه 30 فروردين 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

ساده نیست...برای من... که برانداز کنم خودم را در تو...کوچکِ معصومم...

ساده نیست ... برای من ... وقتی که میبینم آینه ی وجودم روبرویم می بالد و من چه دارم برای عرضه اش...برای بالیدنش...برای بزرگی روحش...

ساده نیست...برای من...پی بردن به تمام آنچه نکرده ام در این 30 ماه ...

آینه ی تمام نمای وجود من،  وجودت برایم پر از برکت است... وجودت مبارک و فرخنده ترین هدیه ی روز من است... وجود توست که مرا به کنکاش بیشتر وجود خودم وامیدارد...

وجود نازنینت از هرگزند دور زیباترین هدیه خدا...

***********************

سال 89 کتاب «دا» نوشته سیده زهرا حسینی را خریدم که همزمان شد با بارداریم و چون کتاب از صحنه های واقعی جنگ نوشته بود نخوندمش و رفت توی کتابخونه تا الان. چند روزیه کتاب را در آوردم بخونم غرق خوندن بودم با هر سطرش آه از نهادم بلند میشد. عسل برگشت منو صدا زد «دا»!!!!!!!!!  از اینکه «دا» صدام زده بود جا خوردم گفتم بله مامان... پرسید تو «دا»یی گفتم: آره مامان! گفت نه تو ماه هستی..... تو ماهی هستی.......قلباز خود راضی (آیکون ذوق مرگی)

 

پ ن : «دا» در زبان محلی ما یعنی مادر. همچنان پر فروش ترین کتابه. اگه روحیه قوی دارین توصیه میکنم بخونین.




بازديد شده : 55 مرتبه | سنجاق شده به :
143
تاريخ : دوشنبه 11 فروردين 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

سال نود و سه برایمان زیبا شروع شد... با دیدن عزیزانی که یک دنیا شادی به ساعاتمان سرازیر کردند... مثل خیلی ها دید و بازدید اجباری و عادتی و معذوراتی نرفتیم و هرجا رفتیم از سر رغبت و میل باطنی بود و لذت بردیم از مصاحبت میزبان...

دخترک مثل همیشه راحت و فارغ از بندهای اجتماعی بود...خودش از خودش پذیرایی میکرد و از ما نیز... راحت هدیه و عیدی میگرفت و تشکر میکرد... بی دریغ میبخشید ..... اما همچنان پذیرای هر محبتی نبود...!!!!!!!  

بعد هم رفتیم سفر دوسه روزه با میهمان عزیزمان و چندی از اقوام...خوش گذشت...حال و هوایی عوض کردیم...و دخترک با وجود کلی خستگی حاصل از کوهنوردی و آب بازی آن هم در آب سرد شاد و سلامت به خانه بازگشت...

** دوستان مهربانم... شما که قلبهاتان به پاکی نسیم روح نواز بهاریست... برایتان شادی و شادی و شادی آرزو میکنم...روزهاتان شیرین و عیدتان مبارک

*** عکس ها به ادامه مطلب اضافه شد



در ادامه با ما بمانيد...

بازديد شده : 149 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
142
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

عسل فلش کارت هاش را ردیف کرده؛ تازگی به جای سگ میگوید داگ چند روز پیش بود که صدایم کرد "مامان بییییا"با همان تشدید همیشگی روی یا. رفتم پیشش دیدم میگه "بییده" میگم چی و بدم مامان جان؟ میگه داگ /کت بده عسلو. اولش نفهمیدم.باز پرسیدم چی میخوای مامان؟؟؟ داد میزنه داگ.سگ.کت بده عسلو....خب درسته که داد زده بود اما کلی ذوقشو کردم....

 ظرف های کابینت ها توی آشپزخانه رژه میروند...خانه تکانی دارم... از اتاق خواب و اتاقک عسل در آمده ام ، تازه به آشپزخانه رسیده ام... اما مگر این آهنگ میگذارد... نمیتوانم به خودم غلبه کنم... محمد نوری میخواند...مرد چوپان...میرسد از دور صدای ساز مرد چوپان...میروم با آهنگ...میروم بالا تا ابر...تا رویا...تا سرزمین خورشید... وااااای غنچه ی زندگی بر لبم میزند جوانه...من و بهار پر ترانه... من و امید بی کرانه... فوق العاده است... نمیتوانم دل بکنم ... عجیب رویایی است این ترانه... عجیب... کاش ظرفها هم خودشان بروند سر جایشان...

پ ن: تب سرسره خوابید




بازديد شده : 88 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
141
تاريخ : شنبه 10 اسفند 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

زندگی زیباست...وقتی مادر تو دختر کوچولوی دوساله و 5 ماهه هستم ...وقتی ثمره ی 2 سال و نیم با هم بودن و میبینم ... وقتی از اون طرف اتاق دستاتو باز میکنی و با سرعت میای شیرجه میزنی توی بغلم ...  وقتی صورتت را مثل وقتایی که خودم اینکارو میکنم میگیری بین دو تا دستای کوچولوت  و با اون دوتا چشم سیاه شیطونت زل میزی توی چشمام ... وقتی هر بار که سر نمازم میای چادر کوچولوی خودت را سر میکنی و سجاده کوچیک خودت را کنارم پهن میکنی زیر لب ذکر صلوات را میگی ... وقتی از در که میای تو بلند داد میزنی"سَلام" بگذریم که اصلا طرفم نمیای و سرتو می اندازی پایین و دور اتاق میدوی ... وقتی میبینم دستای کوچولوتو مشت میکنی یکی یکی انگشتاتو باز میکنی و قصه 5 تا موش (بازی با انگشت ها)  را برای خودت اجرا میکنی ..... وقتی میبینم خودت میری بطری شیر و از توی یخچال میاری میدی بهم و میگه شیر میخوام با لیوانه ....

آهای دختر خانوم...با توام که الان بزرگ شدی و این نوشته های مامانتو میخونی  و هی با خودت میگی من چقدر گوگولی مگولی و اروم و تو دل برو بودم...صبر کن...عجله نکن، اینجا را هم بخون...

رفتارت با پدر بزرگ و مادربزرگات خیلی عجیب شده ... نمیگذاری بدون اجازه بوس یا بغلت کنند. اگه قبلا درمورد بوس دادن یا بغلشون رفتن باهات حرف نزده باشن به شدت اونها رو از خودت دور میکنی یعنی با حرکات کاملا عصبی و همراه داد و قال یا فرار میکنی از دستشون یا هولشون میدی عقب...

 گاهی بلند و شمرده سلام و احوال پرسی میکنی اما بعضی وقتا به عمد سلام نمیکنی. وقتی میگم سلام کن هیچ رقمه حاضر نیستی سلام بگی یا جواب سلام بدی...

میگی دوست نداری فلان جا بیای...دوست نداری مثلا نقاشی یا پازلت رو نشون بدی  و...و...و...

گاهی شوخیهات به خشونت میکشه...خشونت؟؟؟ مثلا اولش میای ناز بازی کنیم اما اخرش با چنگ انداختن و گاز گرفتن بازی رو تموم میکنی...

در کل اخلاقت مثل هوای این روزها شده ...ثانیه ای خوب و مهربون و پر از ناز و نوازش و قربون صدقه و ثانیه ای بعد پر از خشم و غضب و داد و قال و فریادِ " من از شما عصبانیم"...




بازديد شده : 75 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد