معجزه های مامان و بابا

نیایش

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            

روز دختر

در زندگی من دخترکانی هستند که روحم را با مداد رنگی هایشان رنگ می زنند آسمانم را سبز زمینم را آبی و دریای بی کرانم را سرخ .....   خورشید زیر پایم است و گلهای اقاقیا بالای سرم....   حضورشان همه چیزم را تغییر داده تابستانها برف می بارد و زمستانها همواره خورشید می تابد...   دخترکانم پیامبرانی هستند که هر لحظه مرا با معجزاتشان مومن تر می کنند....   با حضورشان هر روز برای من روزدختر است.     ...
20 مرداد 1395

خرداد دوست داشتنی

خرداد گرم و خوبی است... یعنی همانقدر که از گرمایش اذیت میشوم ولی روزهای بلند و تمام نشدنی اش راعاشقم!! تولد گرفتیم.... عماد مثل همیشه نق نق کرد و آویزون من بود.... اما خوش گذشت.... روزهای خوبی است...  عسل عاقل تر و بلبل زبان ترشده .. . دوقاوها شیرین اند  مثل قند... عماد تازه تاتی تاتی می کند و راه افتاده ... ژست میگیرد برای عکس گرفتن طوری که همه قربان صدقه اش میروند... آیسا شیطون است و بازیگوش .... قدم هایش محکم تر و با اعتماد بیشتر..... عاشق عسل است...   عسل  هوای هر دو را را خیلی دارد... گاهی می خواهد خودش غذایشان را بدهد.... و حتی موقع خوابشان کمک می کند....  ولی هنوز به آن درجه ازعرف...
16 خرداد 1395

اردیبهشت

به همین زودی اردیبهشت هم رو به اتمام است... ماه دوست داشتنی من.... که از  همان اولین روزش خاطره بود تاهمین امروز ... تولد دوقلوها به سال قمری سوم شعبان همزمان با میلاد سید و سالار امام حسین (علیه السلام) .......به جز اینهمه حس خوب... حس های ناب دیگری هم هستند که توی اردیبهشت امسال قل قل کرده اند و دلم را هوایی... روزهای خوبی است هرچه که هست حالم خوش است.... و همین که خرداد آغاز شود هی بهتر و بهتر هم میشوم..........بوی بهار برای من همیشه مثل معجزه ی مسیح احیا کننده است ...   دوقلوها یکسالشان تمام می شود و شروع دومین سال زندگیشان با میلاد امام عصر (عج) همزمان می شود......... ...
21 ارديبهشت 1395

بوی عید

روزها آنقدر تند تند سپری شدند وآنقدر بی وقفه آمدند که باز یک سال گذشت و عید  از  راه رسید... البته که نمیتوانم شوق وذوقم را پنهان کنم از تصور آغاز بهار.. هرچند که زمستان بارانی نداشت!!! اما همینش برایم یک دنیاست که این کاپشن و پالتو وکلاه های زخیم و جاگیر از جلوی چشمانم گم میشوند توی کمد! وخودم و بچه ها سبک میشویم!   اینروزها مثل یک ماشین اتومات که ازقبل برنامه ریزی شده باشد برای انجام کارهایش!  از خواب که بیدار میشوم کارهای روتینم آغاز میشود تا خود نیمه شب.! آماده کردن صبحانه، رفتن به اداره،  شستن و پختن و نظافت و بازی!  واگر وقتی شد گپی با دوستان جانم در دنیا ی مجازی! و خواندن کتابی ازکتابهای چشمک زن توی کت...
27 اسفند 1394

تولدانه

دخترم چهار ساله شد ... در میان شور و غوغای مهر ماه ... در میان هیاهوی شروع مدرسه ... همانگونه که خودش با هیاهو و عطر خوش در زندگی من جوانه زد ...     *** جشن تولد نداشتیم. به کیکی بسنده کردیم. با پسرخاله ها سری به سرزمین کوچولوها زدیم. امااااااااااا خیلی بهش خوش گذشت و همین دلم را خوش میکند. ...
10 مهر 1394

اولین سفر با دوقلوها

گرد ِ جهان گردیده ام، خوبان ِ عالم دیده ام لطف ِ همه سنجیده ام، اما تو چیز ِ دیگری آفاق را گردیده ام، مهر ِ بتان ورزیده ام، بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز ِ دیگری     سفررفته بودیم ...مشهد ...شهر عشق و عاشقی...    دخترکم زل می زد به کاشیکاری های سقف دارالحجه اش.... به آینه کاری ها و تشعش نور از لا به لای آنهمه منشور رنگی زیبای آویزان شده به لوسترهای سقفش...  از تمام زیارت بارگاهش این است همه ی آن چیزی که هر شب و هرشب سراغش را می گیرد...    و من یادم می آید که نشسته بودم رو به روی حرمش و نگاهم به جمعیت عاشق بود...  به آن همه زیبایی و میان آن همه نور چرخ میزدیم .... به قلب و روح ...
6 مهر 1394

باز آمدیم

روزشماری میکردم تا باز هم بنویسم... تا بیایم دمی در این خانه ی مجازی بنشینم سر بر شانه ی خاطرات دور بگذارم... بوی کودکی ها را استشمام کنم... و بر غصه های کوچک نخ نمای قدیم بخندم... اینجا نیمی از جان من است... نماد تمام لحظات بودن با فرزندانم... ***** کلی نوشته بودم پرید    یه فرصت مناسب دوباره مینویسم ...
14 مرداد 1394

وسعت عشق

  ساعت 11:25  اولین روز از آخرین ماه بهاری یعنی اول خرداد 1394 مصادف با سوم شعبان میلاد امام حسین علیه السلام  دایره عشق ما جا برای دو عزیز دیگر جا باز کرد … عماد رضا وآیسا عروسک هایی که باعث و بانی آن شدند که دایره عشمان گسنرده تر شود ...
1 تير 1394

زمزمه

نشسته ام پشت مانیتورم و فکر میکنم که حتما روزی میاید که دخترک برای داشتن ِ نعمت ِ خواهر و برادر از من تشکر میکند.... حتما یک روز میاید که تمام دعواها وقهرها و لجبازی هایشان به پایان رسیده است و آن صلح و آرامش ودوستی عمیقی که بین برادر و خواهرها هست بینشان جریان دارد .... حتما خوشحال خواهد بود ازین همصحبت های مهربان ودلسوز ودوست داشتنی! وخداراشکر خواهد کرد که مادرش ناخواسته باردارشده تا همدمی هایی بیایند برای تنهاییهایش..... برای روزهای سخت زندگی اش و بشوند سنگ صبور و مونس حرفهای نگفتنی اش..... حرفهایی که حتی نمیتواند به مادرش بگوید ... همانطور که من امروز ...   ساعتها حرف دارم برای خواهرهایم.....ساعتها وساعتها ...
18 فروردين 1394