عسل خانوم مامان و بابا
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            




بازديد شده : مرتبه | سنجاق شده به :
159
تاريخ : شنبه 22 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

شیرینی این روزهایمان از دخترکمان است. هر لحظه برایمان اعجازی از سخن در آستین دارد. از حرف های فیلسوفانه بگیر تا شوخ طبعی هایش و سوالهای پشت سر هم که حتی فرصت پاسخ دادن نمی دهد................

************

رفته بودیم سفر سمت سنندج و بانه

توی مسیر سفر با لاشه یک سگ که تصادف کرده بود مواجه شدیم.... می پرسه:

- مامان سگه چی شده؟

من: ماشین بهش زده عزیزم!

- کدوم ماشین؟

من: ماشین بزرگه!

- کجاست ماشین بزرگه؟

من: پشت سرمون!

- کدوم پشت سرمون؟؟؟؟؟

من: همون که نارنجیه!

- ماشین نارنجیه مال کیه؟

............................... (سوال و جواب ادامه داشت)

من: مامان جان نگاه اون کلاغارو ......... (جهت عوض کردن موضوع)

- کلاغا چکار می کنن؟

من: دونه میخورن؟

- دونه چی میخورن؟

...... (و همچنان سوالهای بی ربط و با ربط)

من: مامان جان آب میخوری؟ (بازم جهت عوض کردن موضوع)

- آب خریدی؟ بستنی برام نخریدی؟

من : نه مامان جان آب توی فلاکس داشتیم؟

- چرا بستنی نخریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و ..............

سفرمون  با دخترک کنجکاو و پرچونه به خوشی گذشت............... (این ژن پرحرفی را از خودم به ارث برده)

************

به تموم سرکشی ها و علم استقلال برافراشتن هاش حالا رک گویی هم اضافه شده. چندروز پیش سر سفره غذا با پدرش صحبت می کردم که برگشت و رو به من گفت : مامان لیییلا اول غذاتو بخور بعد حرف بزن.... و من کلی خجالت کشیدم از این حرفش ولی چیزی نگفتم و توی دلم قند آب شد.....




بازديد شده : 7 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
158
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

انگار این قانون است که مادرها دخترهایی شبیه خودشان تربیت کنند. اما........

دخترکم،جان ِمادر

تو مثل من نباش، همین‌که دختر من هستی برایم کافی است و حس مادرانه‌ام را ارضا می‌کند. فقط همین کافی است.

شبیه مادرت نباش، عجول و کم‌حوصله نباش، غصه همه‌چیز و همه‌کس را نخور، یاد بگیر که زیاد فکر نکنی، زیاد متوقع نباشی، خیلی خودت را درگیر دیگران نکن، در همه حال اعتدال را رعایت کن، نظم و انضباط خوب است اما تا جایی که به وسواس تبدیل نشود، مسئولیت‌پذیری خوب است اما فقط مسئول رفتارهای خودت باش، بدان دیگران موظف نیستند در چارچوب قوانین و اصول تو رفتار کنند، به خاطر ساده‌ترین چیزها حرص نخور و زمان و زمین را به هم ندوز. از خودت طلبکار نباش، عصبانی نشو، خودت را با هیچ‌کس مقایسه نکن.

جان ِدلم،

نخواه که بهترین باشی، در هیچ نقشی. تلاش نکن که حتی برای من بهترین دختر باشی. بهترین بودن آدم را از پای درمی‌آورد، می‌شود بهترین دختر نبود اما دختر خوبی بود، می‌شود بهترین دوست نبود اما دوست دلسوزی بود، باور کن در بهترین بودن هیچ‌چیز پنهان نیست جز از دست دادن آرامش. خودت باش فقط همین.

 

 

پ.ن: داریم میریم سفر.




بازديد شده : 19 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
157
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

در دعای ابو حمزه ثمالی یک فرازی هست که خدا رو تو رودربایستی میندازیم و به نظرم زیباترین دعاست :

إِلَهِی إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ فَفِی ذَلِكَ سُرُورُ عَدُوِّكَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی الْجَنَّهَ فَفِی ذَلِكَ سُرُورُ نَبِیِّكَ‏

اى خدا اگر مرا در آتش برى در این صورت دشمنت (شیطان) شاد مى‏شود و اگر در بهشت برى پیغمبرت شاد خواهد شد

وَ أَنَا وَ اللَّهِ أَعْلَمُ أَنَّ سُرُورَ نَبِیِّكَ أَحَبُّ إِلَیْكَ مِنْ سُرُورِ عَدُوِّكَ‏

و من قسم به خدا یقین دارم كه تو سرور پیغمبرت را از سرور دشمنت به مراتب بیشتر دوست داری .

به امید دیدار با خدا در بهشتفرشته

 

اما این روزها حسابی سرشلوغ بودیم و کلی خوش گذروندیم.... دایی دومی ازدواج کردمحبت.... یعنی دوباره خواهر شوهر شدم.....زیبا

خاله سومی فارغ شد یعنی سه باره خاله شدم...... اینم امیرمهدی گلبوس

و ما دو نفره هامون کتاب می خونیم... یکی از کتابهایی که مورد استقبال قرار گرفته مجموعه 11 جلدی شغل آینده من از انتشارات افقه که دخترک عاشق دیک دامپزشک شده و میخواد در آینده دامپزشک بشه

و با کمک هم کاردستی درست میکنیم..... این جامدادی حاصل ماکارونی فرم داری که قبلا رنگ زده بودیم....

این نقاشی ها  هم با کاغذهای رنگی که فقط دایره و نیم دایره هستن.... روی کاغذ رنگی کشیدیم... قیچی کردیم و چسبوندیم توی دفتر نقاشیراضی

و بازم هنرنمایی دخترک با پینت گوشی

این روزها دخترک قیچی بدست میگرده و هر چی دستش میاد از دستمال کاغذی تا پارچه و کاغذ همه را قیچی کنه.... کچلنمی دونم وقتش شده کارهاش را هدف دار کنم یا فعلاً زوده؟!!!!!!متفکر

 

و در ادامه چند خطی از کتاب کلیدهای پرورش هوش عاطفی



در ادامه با ما بمانيد...

بازديد شده : 54 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
156
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدای خوب من، خدای خوب عسل، خدای خوب من و عسل:

امتحانم می کنی بکن

تلنگرم میرنی بزن.

صبرم را می سنجی بسنج.

اما نه با عسل.

من نه حسینم نه ابراهیمم و نه یعقوب.

من حتی به اندازه مادر منتظر فرشته هم نیستم.

من فقط یک مادرم.

نه می توانم کبود شدن و بی نفس ماندن کودکم را ببینم و نه می خواهم.

به خداییت قسم من را اینگونه امتحان نکن.

....

خدای مهربان من و عسل: شکرت و هزاران بار شکرت.

:

:

* عسل در حال دویدن است و پرده  رشته ای آویزان.... ناگهان یکی از نخ های پرده به دور گردنش بسته می شود و عسل نقش بر زمین و ........

خدا بار دیگر دخترک را به من هدیه دادفرشته




بازديد شده : 31 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
155
تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

این روزها که خسته و گرسنه و تشنه ام بیش از هرچیز کتاب میخوانیم

یکی از بهترین آنها کتاب یک گربه و پنح موشه اثر استاد مصطفی رحمان دوست از انتشارات کانونه که هم میشه با انگشت های کودک بازی کرد و ساعت ها سرش را گرم و هم به عنوان نمایشنامه بازیش کرد....

 

دومی کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند . اینم از انتشارات کانونه که در زمینه آموزش نه گفتن به بچه هاست... موضوع داستان راننده ای که اتوبوسش را  دست کودک خواننده کتاب می سپارد و کبوتری که اصرار میکند  اتوبوس را براند......

 

سومین کتاب، کتاب خشم قلمبه باز هم انتشارات کانون در زمینه کنترل خشم، که داستان بچه ای را روایت میکند که وقتی عصبانی میشود خشم او به صورت قلمبه ای ظاهر و اتاق کودک را به هم میریزد......

و چند تصویر از کتاب بازی با انگشت ها

و اما دخترک در تنهایی هایش نقاشی میکشد و هر بار مرا شگفت زده

این نقاشی را روی پای خودش کشیده که یعنی خودشه

این را هم با پینت گوشی کشیده که منم

اینم آقای خرگوش

و رنگ آمیزی.... اینجا داریم ماکارونی های فرمی را رنگ میکنیم جهت کاردستی

و در آخر: حالا که سانس استخر شب ها شده تونستم برای اولین باردخترک را ببرم استخر زیباکه استقبال خیلی خوبی داشت و دوست نداشت از آب بیاد بیرونمحبت.... حالا هم مدام سراغ میگیره که کی بریم استخر؟متنظر




بازديد شده : 53 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
149
تاريخ : پنجشنبه 22 خرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

یک نفر آمده دنیای مرا سبز کند

خواب و بیداری و رویای مرا سبز کند 

و به یمن نفس سبز اهورایی عشق

از سرا تا به ثریا ی مرا سبز کند

 

مهربانم ممنوم

برای تمام وقتهایی که صدای خنده و شادیت با دخترکمان توی خانه می پیچد.

برای تمام وقت هایی که با وجود خستگی پیشنهاد میدهی که شانه هایم را ماساژ دهی.

برای تمام وقت هایی که تشویقم میکنی راهم را آنطور که دوست دارم پیدا کنم نه آنطور که خودت میخواهی.

برای تمام وقتهایی که قوت قلبم و آرام جانم هستی.

برای تک تک دقایق بودنت.

برای تمامی اینها و خیلی چیزهای دیگر که خوشبختی های بزرگ زندگیم هستند.

مطمئن باش حواسم به تمام شبهایی که غر زدن هایم بابت کم خوابی را تحمل کردی هست. به تمام  وقت هایی که کم طاقتی هایم را طاقت اوردی.

 سپاس خدای مهربانم.

براستی که من خوشبختم چون خدا بهترین ها را برایم جدا کرده.

پ ن: فردا یعنی 93/03/23  وبلاگمون هم سه ساله میشهراضیجشن

اینم کیکمون که اموزشش اینجاست




بازديد شده : 78 مرتبه | سنجاق شده به : بابايي عسل
148
تاريخ : دوشنبه 5 خرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

چند وقتی بود میخواستم  کتابهای انتخابیم را در وب بزارم .... دیدن از نمایشگاه با وجود دخترک 2 سال و 7 ماهه که از ذوق دیدن کتابها و همهمه بچه یه جا بند نمیشد به خوشی گذشت.

فقط یه روز به نمایشگاه کتاب اختصاص یافت. از ساعت 10 صبح الی 2 بعد ازظهر نمایشگاه بودیم.

 از سالن هایی را که به ناشران کودک و نوجوان اختصاص داده شده  من رسیدم به ۲ تای آن سر بزنم و لیست بگیرم و چند تایی کتاب بخرم. به انتشارات افق،  قدیانی ، جمال ، صابرین  و کانون پرورش فکری کودکان سر زدم.

نمایشگاه خیلی شلوغ بود و نمیشد سر فرصت همه ی کتاب ها را ورق زد و با مسئولین غرفه صحبت کرد .

اولین کتابی که نظرم را خیلی جلب کرده کتاب کلیدهای پرورش هوش عاطفی از انتشارات صابرین.... بی اغراق یکی از بهترین کتابهاییه که در زمینه کنترل احساسات و نامگذاری انها تا به حال خوندم... سر فرصت چند خطی از کتاب را مینویسم.

یک مجموعه ی  کتاب 6 جلدی هم به قصد خوندن برای عسل گرفتم که بعد دیدم ای دل غافل چقدر این کتاب را نویسنده برای خودم نوشته انگار ،بس که نکات آموزنده داره ... نام مجموعه هست" چرا خدا چنین کرد"  از انتشارات جمال که در یکی از داستانها «چرا خدا به فیلم خرطوم داده» داستان میمونی هست که روی درخت به آب خوردن حیوانهای دیگه نگاه میکنه و فکر میکنه فیل به خاطر گردن کوتاهش حتماً نمیتونه آب بخوره و به کمکش میره اما....... خوشحالم که با این مجموعه اشنا شدم .... امید که شما هم برای خودتون و گلهای زندگیتون ازش استفاده کنید...

کتاب "بازی با انگشت ها" نوشته مصطفی رحماندوست  از انتشارات کانون هم یکی از سرگرم کننده ترین کتاب هاییه که تا بحال نوشته شده. کتابی با یه عالمه شعر انگشتی که بی اغراق میتونه یک مادر و بچه رو یک ساعت سرگرم و شاد کنه. بخصوص اگه که چندتاشون رو حفظ باشید و برای وقت هایی که وسیله سرگرمی ندارید فقط و فقط با استفاده از دست های کوچیک بچه ها لحظات شادی رو  میتونید به وجود بیارید.

 

در مورد خرید کتابهای می می نی بالاخره از چیزی که می ترسیدم سرم اومد... البته خب کتابی که 10 صفحه از رفتار ناپسند حرف میزنه و در دو جمله آخر سر هم میاره که اون رفتار ناپسنده ؛ بیشتر از این نمیشه انتظار داشت...

مثلاً توی تصویر زیر عین همین حرکت را دخترک درمیاره ... من اولش متوجه نشدم از کجا یاد گرفته ... بعد که باهاش صحبت کردم و از زشتی کار گفتم میپرسه پس چرا می می نی اینجوری کرد.....

 

به نظرم اصلا چرا باید در مورد دروغ به کودکان آموزش داده شود؟ چرا باید کودکی فکر کند هر وسیله ای که پیدا کرد را می تواند برای خودش بردارد؟ که در آخر به او بگوییم دروغ خوب نیست یا هر وسیله ای باید به صاحبش بازگردانده شود. وقتی کودکی همیشه راستی شنیده باشد جز راست نمی گوید.

بقیه کتابهای انتخابی در پستی دیگر و اختتامیه بازم دخترکمحبت




بازديد شده : 80 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
147
تاريخ : يکشنبه 28 ارديبهشت 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

دخترم... نمیدونم چی بگم...اصلا روم نمیشه توی چشمای قشنگت نگاه کنم...

روز تلخی بود دیروز برای من... قطعاً برای تو هم اگر در خاطرت بماند...

دلم خیلی شکسته...

 روحم درد میکنه...

قلبم درد میکنه...

 بدجایی و بدجوری گیر افتادم... خسته بودم و نتونستم بر ترسم غلبه کنم!!!  نتونستم طاقت بیارم و بدترین کار ممکن رو کردم.

این رو اینجا برات مینویسم تا بدونی که چقدر به من سخت گذشت نازنینم...

چقدر من ضعیفم برای امانتی که خدا به من داده...

مدتی طول میکشه تا بتونم با خودم کنار بیام. نمیدونم چقدر ولی برام دعا کنید اگه مجالی بود...

پ ن: آثاری از ترس دیروز در وجود دخترک نیست و خدارا هزااااااااااار مرتبه شکر. هنوز البته از پس لرزه های احتمالیش خبری نیست. من اما  هزاران فکر خود آزارگرایانه در سرم میچرخد... باید اب اقیانوس دلم را عوض کنم... ماهی هایش گوشت خوار شده اند!!!!




بازديد شده : 70 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
146
تاريخ : دوشنبه 15 ارديبهشت 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

این روزهای من پر شده از...

"بگذار خودم برش دارم"

"بگذار خودم بخورم"

"بگذار خودم بپوشم"

"بگذار خودم بیارم"

بگذار ...بگذار...بگذار...خودم...خودم ...خودم...اجازهنه

اگه خدای نکرده چیزی رو بدون اجازه با بزور ازش بگیرم داد میزنه:"بگذار خودم بدم!!!!" بعد ازم میگیره و دوباره بهم میده ...این درحالیه که مثلا سر دادن اون چیز نیم ساعت براش صحبت کردم و به انواع روش ها ازش خواستم بهم بده و نداده...شاکی

یکی از کتاب های می می نی را آوردم بخونیم تا سرش گرم باشه. به خطوط اطراف می می نی نگاه میکنه میگه مامان می می نی خورشید شده؟!تعجب

کتاب هتی هیس هیس را آوردم بخونیم میگه مامان من دم هتی را گاز بگیرم؟! میگم مامان جون مگه شما تمساحی؟! میگه نهههههههه من دیوم!!!!!تعجب

اگه یکم صحبت کنه و من سرم به کاری گرم باشه بهش توجه نکنم میاد بهم میگه:" مامان بیا بشین با هم حرف بزنیم"متفکرخندونک

جدیداً به همه کلمات حرف «ه» را اضافه میکنه!

مثلاً میگه:

مامان بیا هُدم بده: متفکرمامان بیا هولم بده! (موقع سوار شدن سه چرخه)

مامان بیا هادم بده:دلخور مامان بیا یادم بده!

این جاهِ منه: هیپنوتیزماین جای منه!

من نمی تونم ها برم:بی حوصله من نمی تونم راه برم!

خلاصه بساطی داریم با این استقلال طلبی و حرف ههههههههههبغل




بازديد شده : 70 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
144
تاريخ : دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

دختر کوچولوی من این روز ها شعر می گویی و شعر می خوانی

آری شعر... شعرهایی که هم وزن دارند و هم قافیه....

بعضی هایشان بر وزن شعر معروف یه توپ دارم قلقلیه و بعضی هم بر وزن دلخواه خودت....

شعرات از ته اعماقت خارج میشن و من خیلی خوشم میاد ازشون...

مثلاً موقع رفتن به دستشویی می خوانی:

دمپایی دارم صورتیه

من دمپایی نداشتم

بابام بهم عیدی داد

دمپایی صورتی داد

یکی یکی راه رفتم

به دستشویی رسیدم

و همچنان می خوانی....

خدا را چه دیدی... شاید شاعر شدی ...

شاید آنقدر خواندی که دنیایم پر شد از ترانه های کودکی

**** بعداً نوشت: عکس دار شد****

تو این عکس در جستجوی پفک بود و بالاخره هم پیداش کرد. منتظر کلافه




بازديد شده : 95 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد