عسل خانوم مامان و بابا
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            




بازديد شده : مرتبه | سنجاق شده به :
164
تاريخ : شنبه 1 آذر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستان رمز همون قبلیه...





بازديد شده : 29 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
163
تاريخ : شنبه 26 مهر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






بازديد شده : 59 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
162
تاريخ : پنجشنبه 10 مهر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

دخترم، قلب من

 سه ساله شدی در اوج حیرت و ناباوری من... حیرت از گذر سریییییع زمان...

 سه سال باتو بودن یعنی به اندازه ی یک عمر خوشبختی... به اندازه یک عمر ترقی... به اندازه یک عمر تغییر...

سه سال با تو بودن یعنی خود ِ خود ِ عشق...

بهار عمرت سبز  نازنینم.

 دلم برایت همه ی خوبی های دنیا رو میخواهد. همه ی زیبایی های دنیا نثار قلب مهربان و زیبایت عزیزم.

چه باشم چه  نباشم تو باشی همیشه، پر از شادی و سرشار از امید... 

پر تلاش و مهربون بمون جان ِ مادر.

محمد رضا و محمد صدرا عزیزهای خاله (پسر خاله ها)

امیر مهدی عزیز خاله

*****بعداً عکس دار شد

پ ن: از اونجایی که تولد مصادف بود با شهادت امام بزرگوار محمد باقر (ع)، جشنمون با یک هفته تاخیر که مصادف شد با میلاد امام هادی نقی (ع) برگزار شد.... البته یه جشن خیلی کوچیک اونم منزل پدری

 




بازديد شده : 34 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
161
تاريخ : يکشنبه 6 مهر 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

الهی جاده زندگیتان هموار


آسمان چشمانتان صاف و دریای دلتان همیشه آرام و زلال باشد


و هیچ وقت از دنیا خسته نباشین . . .


تولدتان مبارک

سومین سالروز تولد سهند و سپهر عزیزم




بازديد شده : 34 مرتبه | سنجاق شده به : دوست هاي عسل
160
تاريخ : چهارشنبه 26 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

توی ماشین آهنگ هم در حال پخش، میگه بابا اهمتن بزار.... مهتی اهمتن!!!!!   سوال  بعد کلی فکر کردن تازه فهمیدیم داره میگه مهدی احمدوند.....تعجب

بعدش آلبوم درخواستی را پیدا کردیم گذاشتیم توی پخش برگشته میگه نه این بده اون یکی اهمتن میگه تو حلق من!!!!! سوال اشاره به سمت گلوش!!!!!!!!متفکر

بازم بعد کلی فکر کردن تازه فهمیدیم خانوم آهنگ نارفیق از مهدی احمدوند را میخواد خنده که میگه «رفاقتو تو حق من امشب تموم کردی رفیق»سکوت «تو حلق من» سوال «تو حق من»تعجب

حالا من موندم این نیم وجبی از این آهنگ چی فهمیده یا میفهمه که نه یه بار بلکه صدبار بهش گوش داده و همخوانی هم کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! شاکیهمه آهنگ را حفظ شدهدلخور

*********

گوشیه فرضی جلوی گوششه. صداش می یاد که :" سلام... خوبی؟ چه خبرا؟ ممنون؟ چی میخوای برات از بانه بخرم؟ هازل (پازل) میخوای باشه .... برات میخرم!!!!" تعجب  این روزها پیوسته در حال گفت و شنود فرضی با دوستان فرضیه!!! و البته در دنیای واقعی هم به دنبال همبازی میگرده………. متنظر

************

چند جلسه ای بردمش استخر که مثل خودم که هنوز از اب میترسم  در اینده از اب نترسه!!! کلا  از من دور شد و در جواب هر نزدیک شدن من گفت "برو کنار خودم میرم!!!" یا " برو پشت سر من!!!"اجازه و چنان شیرجه هایی زد که کلا از خودم نا امید شدم!!!!خجالت

************

 از اونجایی که شهر ما هیییییییییییچ کلاس تفریحی تابستانه ای برای بچه های این سن نداره به فکر افتادم ببرمش کلاس زبان.  جلسه اول کلاس کمی غریبی کرد ... جلسه دوم خیلی استقبال کرد و جلسه سوم دل نمی کند برگردیم خونه..... حالا مستاصلم ادامه بدم کلاس را یا هنوز زوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟متفکر




بازديد شده : 37 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
159
تاريخ : شنبه 22 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

شیرینی این روزهایمان از دخترکمان است. هر لحظه برایمان اعجازی از سخن در آستین دارد. از حرف های فیلسوفانه بگیر تا شوخ طبعی هایش و سوالهای پشت سر هم که حتی فرصت پاسخ دادن نمی دهد................

************

رفته بودیم سفر سمت سنندج و بانه

توی مسیر سفر با لاشه یک سگ که تصادف کرده بود مواجه شدیم.... می پرسه:

- مامان سگه چی شده؟

من: ماشین بهش زده عزیزم!

- کدوم ماشین؟

من: ماشین بزرگه!

- کجاست ماشین بزرگه؟

من: پشت سرمون!

- کدوم پشت سرمون؟؟؟؟؟

من: همون که نارنجیه!

- ماشین نارنجیه مال کیه؟

............................... (سوال و جواب ادامه داشت)

من: مامان جان نگاه اون کلاغارو ......... (جهت عوض کردن موضوع)

- کلاغا چکار می کنن؟

من: دونه میخورن؟

- دونه چی میخورن؟

...... (و همچنان سوالهای بی ربط و با ربط)

من: مامان جان آب میخوری؟ (بازم جهت عوض کردن موضوع)

- آب خریدی؟ بستنی برام نخریدی؟

من : نه مامان جان آب توی فلاکس داشتیم؟

- چرا بستنی نخریدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و ..............

سفرمون  با دخترک کنجکاو و پرچونه به خوشی گذشت............... (این ژن پرحرفی را از خودم به ارث برده)

************

به تموم سرکشی ها و علم استقلال برافراشتن هاش حالا رک گویی هم اضافه شده. چندروز پیش سر سفره غذا با پدرش صحبت می کردم که برگشت و رو به من گفت : مامان لیییلا اول غذاتو بخور بعد حرف بزن.... و من کلی خجالت کشیدم از این حرفش ولی چیزی نگفتم و توی دلم قند آب شد.....




بازديد شده : 45 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
158
تاريخ : پنجشنبه 6 شهريور 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

انگار این قانون است که مادرها دخترهایی شبیه خودشان تربیت کنند. اما........

دخترکم،جان ِمادر

تو مثل من نباش، همین‌که دختر من هستی برایم کافی است و حس مادرانه‌ام را ارضا می‌کند. فقط همین کافی است.

شبیه مادرت نباش، عجول و کم‌حوصله نباش، غصه همه‌چیز و همه‌کس را نخور، یاد بگیر که زیاد فکر نکنی، زیاد متوقع نباشی، خیلی خودت را درگیر دیگران نکن، در همه حال اعتدال را رعایت کن، نظم و انضباط خوب است اما تا جایی که به وسواس تبدیل نشود، مسئولیت‌پذیری خوب است اما فقط مسئول رفتارهای خودت باش، بدان دیگران موظف نیستند در چارچوب قوانین و اصول تو رفتار کنند، به خاطر ساده‌ترین چیزها حرص نخور و زمان و زمین را به هم ندوز. از خودت طلبکار نباش، عصبانی نشو، خودت را با هیچ‌کس مقایسه نکن.

جان ِدلم،

نخواه که بهترین باشی، در هیچ نقشی. تلاش نکن که حتی برای من بهترین دختر باشی. بهترین بودن آدم را از پای درمی‌آورد، می‌شود بهترین دختر نبود اما دختر خوبی بود، می‌شود بهترین دوست نبود اما دوست دلسوزی بود، باور کن در بهترین بودن هیچ‌چیز پنهان نیست جز از دست دادن آرامش. خودت باش فقط همین.

 

 

پ.ن: داریم میریم سفر.




بازديد شده : 46 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
157
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

در دعای ابو حمزه ثمالی یک فرازی هست که خدا رو تو رودربایستی میندازیم و به نظرم زیباترین دعاست :

إِلَهِی إِنْ أَدْخَلْتَنِی النَّارَ فَفِی ذَلِكَ سُرُورُ عَدُوِّكَ وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِی الْجَنَّهَ فَفِی ذَلِكَ سُرُورُ نَبِیِّكَ‏

اى خدا اگر مرا در آتش برى در این صورت دشمنت (شیطان) شاد مى‏شود و اگر در بهشت برى پیغمبرت شاد خواهد شد

وَ أَنَا وَ اللَّهِ أَعْلَمُ أَنَّ سُرُورَ نَبِیِّكَ أَحَبُّ إِلَیْكَ مِنْ سُرُورِ عَدُوِّكَ‏

و من قسم به خدا یقین دارم كه تو سرور پیغمبرت را از سرور دشمنت به مراتب بیشتر دوست داری .

به امید دیدار با خدا در بهشتفرشته

 

اما این روزها حسابی سرشلوغ بودیم و کلی خوش گذروندیم.... دایی دومی ازدواج کردمحبت.... یعنی دوباره خواهر شوهر شدم.....زیبا

خاله سومی فارغ شد یعنی سه باره خاله شدم...... اینم امیرمهدی گلبوس

و ما دو نفره هامون کتاب می خونیم... یکی از کتابهایی که مورد استقبال قرار گرفته مجموعه 11 جلدی شغل آینده من از انتشارات افقه که دخترک عاشق دیک دامپزشک شده و میخواد در آینده دامپزشک بشه

و با کمک هم کاردستی درست میکنیم..... این جامدادی حاصل ماکارونی فرم داری که قبلا رنگ زده بودیم....

این نقاشی ها  هم با کاغذهای رنگی که فقط دایره و نیم دایره هستن.... روی کاغذ رنگی کشیدیم... قیچی کردیم و چسبوندیم توی دفتر نقاشیراضی

و بازم هنرنمایی دخترک با پینت گوشی

این روزها دخترک قیچی بدست میگرده و هر چی دستش میاد از دستمال کاغذی تا پارچه و کاغذ همه را قیچی کنه.... کچلنمی دونم وقتش شده کارهاش را هدف دار کنم یا فعلاً زوده؟!!!!!!متفکر

 

و در ادامه چند خطی از کتاب کلیدهای پرورش هوش عاطفی



در ادامه با ما بمانيد...

بازديد شده : 87 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
156
تاريخ : سه شنبه 7 مرداد 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدای خوب من، خدای خوب عسل، خدای خوب من و عسل:

امتحانم می کنی بکن

تلنگرم میرنی بزن.

صبرم را می سنجی بسنج.

اما نه با عسل.

من نه حسینم نه ابراهیمم و نه یعقوب.

من حتی به اندازه مادر منتظر فرشته هم نیستم.

من فقط یک مادرم.

نه می توانم کبود شدن و بی نفس ماندن کودکم را ببینم و نه می خواهم.

به خداییت قسم من را اینگونه امتحان نکن.

....

خدای مهربان من و عسل: شکرت و هزاران بار شکرت.

:

:

* عسل در حال دویدن است و پرده  رشته ای آویزان.... ناگهان یکی از نخ های پرده به دور گردنش بسته می شود و عسل نقش بر زمین و ........

خدا بار دیگر دخترک را به من هدیه دادفرشته




بازديد شده : 55 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
155
تاريخ : شنبه 14 تير 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

این روزها که خسته و گرسنه و تشنه ام بیش از هرچیز کتاب میخوانیم

یکی از بهترین آنها کتاب یک گربه و پنح موشه اثر استاد مصطفی رحمان دوست از انتشارات کانونه که هم میشه با انگشت های کودک بازی کرد و ساعت ها سرش را گرم و هم به عنوان نمایشنامه بازیش کرد....

 

دومی کتاب به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند . اینم از انتشارات کانونه که در زمینه آموزش نه گفتن به بچه هاست... موضوع داستان راننده ای که اتوبوسش را  دست کودک خواننده کتاب می سپارد و کبوتری که اصرار میکند  اتوبوس را براند......

 

سومین کتاب، کتاب خشم قلمبه باز هم انتشارات کانون در زمینه کنترل خشم، که داستان بچه ای را روایت میکند که وقتی عصبانی میشود خشم او به صورت قلمبه ای ظاهر و اتاق کودک را به هم میریزد......

و چند تصویر از کتاب بازی با انگشت ها

و اما دخترک در تنهایی هایش نقاشی میکشد و هر بار مرا شگفت زده

این نقاشی را روی پای خودش کشیده که یعنی خودشه

این را هم با پینت گوشی کشیده که منم

اینم آقای خرگوش

و رنگ آمیزی.... اینجا داریم ماکارونی های فرمی را رنگ میکنیم جهت کاردستی

و در آخر: حالا که سانس استخر شب ها شده تونستم برای اولین باردخترک را ببرم استخر زیباکه استقبال خیلی خوبی داشت و دوست نداشت از آب بیاد بیرونمحبت.... حالا هم مدام سراغ میگیره که کی بریم استخر؟متنظر




بازديد شده : 77 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد