بستن تبلیغات

عسل خانوم مامان و بابا
عسل خانوم مامان و بابا
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نگارش توسط : مامانِ عسل

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            




بازديد شده : مرتبه | سنجاق شده به :
145
تاريخ : شنبه 30 فروردين 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

ساده نیست...برای من... که برانداز کنم خودم را در تو...کوچکِ معصومم...

ساده نیست ... برای من ... وقتی که میبینم آینه ی وجودم روبرویم می بالد و من چه دارم برای عرضه اش...برای بالیدنش...برای بزرگی روحش...

ساده نیست...برای من...پی بردن به تمام آنچه نکرده ام در این 30 ماه ...

آینه ی تمام نمای وجود من،  وجودت برایم پر از برکت است... وجودت مبارک و فرخنده ترین هدیه ی روز من است... وجود توست که مرا به کنکاش بیشتر وجود خودم وامیدارد...

وجود نازنینت از هرگزند دور زیباترین هدیه خدا...

***********************

سال 89 کتاب «دا» نوشته سیده زهرا حسینی را خریدم که همزمان شد با بارداریم و چون کتاب از صحنه های واقعی جنگ نوشته بود نخوندمش و رفت توی کتابخونه تا الان. چند روزیه کتاب را در آوردم بخونم غرق خوندن بودم با هر سطرش آه از نهادم بلند میشد. عسل برگشت منو صدا زد «دا»!!!!!!!!!  از اینکه «دا» صدام زده بود جا خوردم گفتم بله مامان... پرسید تو «دا»یی گفتم: آره مامان! گفت نه تو ماه هستی..... تو ماهی هستی.......قلباز خود راضی (آیکون ذوق مرگی)

 

پ ن : «دا» در زبان محلی ما یعنی مادر. همچنان پر فروش ترین کتابه. اگه روحیه قوی دارین توصیه میکنم بخونین.




بازديد شده : 9 مرتبه | سنجاق شده به :
144
تاريخ : دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

دختر کوچولوی من این روز ها شعر می گویی و شعر می خوانی

آری شعر... شعرهایی که هم وزن دارند و هم قافیه....

بعضی هایشان بر وزن شعر معروف یه توپ دارم قلقلیه و بعضی هم بر وزن دلخواه خودت....

شعرات از ته اعماقت خارج میشن و من خیلی خوشم میاد ازشون...

مثلاً موقع رفتن به دستشویی می خوانی:

دمپایی دارم صورتیه

من دمپایی نداشتم

بابام بهم عیدی داد

دمپایی صورتی داد

یکی یکی راه رفتم

به دستشویی رسیدم

و همچنان می خوانی....

خدا را چه دیدی... شاید شاعر شدی ...

شاید آنقدر خواندی که دنیایم پر شد از ترانه های کودکی

**** بعداً نوشت: عکس دار شد****

تو این عکس در جستجوی پفک بود و بالاخره هم پیداش کرد. منتظر کلافه




بازديد شده : 10 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
143
تاريخ : دوشنبه 11 فروردين 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل

سال نود و سه برایمان زیبا شروع شد... با دیدن عزیزانی که یک دنیا شادی به ساعاتمان سرازیر کردند... مثل خیلی ها دید و بازدید اجباری و عادتی و معذوراتی نرفتیم و هرجا رفتیم از سر رغبت و میل باطنی بود و لذت بردیم از مصاحبت میزبان...

دخترک مثل همیشه راحت و فارغ از بندهای اجتماعی بود...خودش از خودش پذیرایی میکرد و از ما نیز... راحت هدیه و عیدی میگرفت و تشکر میکرد... بی دریغ میبخشید ..... اما همچنان پذیرای هر محبتی نبود...!!!!!!!  

بعد هم رفتیم سفر دوسه روزه با میهمان عزیزمان و چندی از اقوام...خوش گذشت...حال و هوایی عوض کردیم...و دخترک با وجود کلی خستگی حاصل از کوهنوردی و آب بازی آن هم در آب سرد شاد و سلامت به خانه بازگشت...

** دوستان مهربانم... شما که قلبهاتان به پاکی نسیم روح نواز بهاریست... برایتان شادی و شادی و شادی آرزو میکنم...روزهاتان شیرین و عیدتان مبارک

*** عکس ها به ادامه مطلب اضافه شد



در ادامه با ما بمانيد...

بازديد شده : 78 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
142
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

عسل فلش کارت هاش را ردیف کرده؛ تازگی به جای سگ میگوید داگ چند روز پیش بود که صدایم کرد "مامان بییییا"با همان تشدید همیشگی روی یا. رفتم پیشش دیدم میگه "بییده" میگم چی و بدم مامان جان؟ میگه داگ /کت بده عسلو. اولش نفهمیدم.باز پرسیدم چی میخوای مامان؟؟؟ داد میزنه داگ.سگ.کت بده عسلو....خب درسته که داد زده بود اما کلی ذوقشو کردم....

 ظرف های کابینت ها توی آشپزخانه رژه میروند...خانه تکانی دارم... از اتاق خواب و اتاقک عسل در آمده ام ، تازه به آشپزخانه رسیده ام... اما مگر این آهنگ میگذارد... نمیتوانم به خودم غلبه کنم... محمد نوری میخواند...مرد چوپان...میرسد از دور صدای ساز مرد چوپان...میروم با آهنگ...میروم بالا تا ابر...تا رویا...تا سرزمین خورشید... وااااای غنچه ی زندگی بر لبم میزند جوانه...من و بهار پر ترانه... من و امید بی کرانه... فوق العاده است... نمیتوانم دل بکنم ... عجیب رویایی است این ترانه... عجیب... کاش ظرفها هم خودشان بروند سر جایشان...

پ ن: تب سرسره خوابید




بازديد شده : 30 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
141
تاريخ : شنبه 10 اسفند 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

زندگی زیباست...وقتی مادر تو دختر کوچولوی دوساله و 5 ماهه هستم ...وقتی ثمره ی 2 سال و نیم با هم بودن و میبینم ... وقتی از اون طرف اتاق دستاتو باز میکنی و با سرعت میای شیرجه میزنی توی بغلم ...  وقتی صورتت را مثل وقتایی که خودم اینکارو میکنم میگیری بین دو تا دستای کوچولوت  و با اون دوتا چشم سیاه شیطونت زل میزی توی چشمام ... وقتی هر بار که سر نمازم میای چادر کوچولوی خودت را سر میکنی و سجاده کوچیک خودت را کنارم پهن میکنی زیر لب ذکر صلوات را میگی ... وقتی از در که میای تو بلند داد میزنی"سَلام" بگذریم که اصلا طرفم نمیای و سرتو می اندازی پایین و دور اتاق میدوی ... وقتی میبینم دستای کوچولوتو مشت میکنی یکی یکی انگشتاتو باز میکنی و قصه 5 تا موش (بازی با انگشت ها)  را برای خودت اجرا میکنی ..... وقتی میبینم خودت میری بطری شیر و از توی یخچال میاری میدی بهم و میگه شیر میخوام با لیوانه ....

آهای دختر خانوم...با توام که الان بزرگ شدی و این نوشته های مامانتو میخونی  و هی با خودت میگی من چقدر گوگولی مگولی و اروم و تو دل برو بودم...صبر کن...عجله نکن، اینجا را هم بخون...

رفتارت با پدر بزرگ و مادربزرگات خیلی عجیب شده ... نمیگذاری بدون اجازه بوس یا بغلت کنند. اگه قبلا درمورد بوس دادن یا بغلشون رفتن باهات حرف نزده باشن به شدت اونها رو از خودت دور میکنی یعنی با حرکات کاملا عصبی و همراه داد و قال یا فرار میکنی از دستشون یا هولشون میدی عقب...

 گاهی بلند و شمرده سلام و احوال پرسی میکنی اما بعضی وقتا به عمد سلام نمیکنی. وقتی میگم سلام کن هیچ رقمه حاضر نیستی سلام بگی یا جواب سلام بدی...

میگی دوست نداری فلان جا بیای...دوست نداری مثلا نقاشی یا پازلت رو نشون بدی  و...و...و...

گاهی شوخیهات به خشونت میکشه...خشونت؟؟؟ مثلا اولش میای ناز بازی کنیم اما اخرش با چنگ انداختن و گاز گرفتن بازی رو تموم میکنی...

در کل اخلاقت مثل هوای این روزها شده ...ثانیه ای خوب و مهربون و پر از ناز و نوازش و قربون صدقه و ثانیه ای بعد پر از خشم و غضب و داد و قال و فریادِ " من از شما عصبانیم"...




بازديد شده : 34 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
140
تاريخ : شنبه 3 اسفند 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

علی عزیزم

سلام.

نامت را که می برم دلم تازه می شود... .

 انگار تکه ای از وجودم هستی.

باور کن....  زندگی کن ... عزیز و سربلند.

 تولدت مبارک.



 مامان علی خوشتیپ.  لحظه شماری می کردم که روز میلادش برسد . تا  تبریک بگوییم....... و بگوییم ما هم خوش هستیم با شما.....



اگر هدیه ی ناقابلم را پذیرفتی که برگ سبزی است تحفه ی درویش.

اگر چنین نبود...

لحظه ای چشمانتان را از روی مهربانی...ببندید! .


پ ن : مامان علی خوشتیپ بابت برداشتن عکس عذرخواهی میکنمخجالت

برای ورود به وب علی خوشتیپ روی عکس کلیک کنیدقلب




بازديد شده : 46 مرتبه | سنجاق شده به : دوست هاي عسل
139
تاريخ : چهارشنبه 30 بهمن 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

 

کاش یک دختر شکمو داشتم که روزی ۵ وعده غذای کامل میخورد ویک عالمه میوه  های مختلف!

کاش هر چه پول داشتم در راه سیر کردن شکم اش خرج میکردم!

کاش برای تمام غذاهای پیشنهادی ام اشتها داشت...

کاش هر چه میخورد سیر نمیشد ومن خسته میشدم از اشپزی برایش!!!

کاش مثل بعضی از بچه ها خودش تقاضای غذامیکرد وخودش دهانش را تا اخر باز میکرد تا قاشق لبریز از غذا را در هوا ببلعد!!!


اینها خیالات یک مادر است که از فرط بد غذایی دخترش  خل  شده است!!!!کلافه

 

پ ن 1: دیروز یه کوچولو موهای دخترک را کوتاه کردیم... مبارکت باشه دخترکمقلب

پ ن 2: دخترک بازم سرما خورده اینبار از پسرعمش گرفته.... به همین دلیل امسال از دیدن برف محروم ماند فکر نمی کنم دیگه هم امسال برف بیاد... البته نه اینجا بلکه مرکز استان.... وگرنه اینجا که اصلاً برف نمیادناراحت

 




بازديد شده : 35 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
138
تاريخ : چهارشنبه 23 بهمن 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

بال پروازم هست،         شوق پروازم هست،            نای پروازم هست،        جای پروازم هست،      هوا پاک است .....

سی و دو سالگی بر من مبارک   [آیکن مادری خود شیفته و در حال ذوق مرگ شدن]

چه زیباست هدیه گرفتن از کسی که نمیدانی کیست که نمیداند کیستی...چه زیباست بی ریا دوست داشته شدن...چه زیباست وقتی خودت فقط خود خودت بدون ان صورتک های همیشگی در دل دوستی باشی دوستی که دستت را بفشارد و برایت در این خانه ی کوچکش کنار خودش جایی باز کند...دوستی که بفرما بزند که بنشینی و هروقت که خواستی از عطر خانه اش پر شوی....بانوی مهربانی (مادر دوقلوی های دوست داشتنی) ممنون که مارا از سر مهر مهمان صفای وجودت کردی...ممنون که یادم می اندازی هنوز مهربانی هست...ممنون




بازديد شده : 31 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
137
تاريخ : شنبه 19 بهمن 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

یه قدم مانده به پایان سی و یک سالگی پر ماجرای من... سی و یک سالگی بی بازگشتم... سی و یک سالگی ِ پر از تصمیم های خیره کننده ، پر از روابط دوستانه ی جدید، پر از اموختن ها، پر از دیدن ها و شنیدن ها... به پایان رسیده با سرعت هرچه تمام تر...حتی  پر سرعتتر از سرعت نور شاید!!!!  و من برای متوقف کردنش اکسیری ندارم جز غوطه ور شدن در نگاه دخترم که انگار زمان را برایم نگاه میدارد...

هر لحظه برایم اعجازی دارد...این روزها اما منادی من است... دم به دم با صوت زیبایش برایم توحید میخواند ...پیش از این عاشق ترتیل خواندن استاد شهریار بودم ـ حالا اما با هرآیه خواندن دخترک دلم میخواهد خدارا بغل بگیرم و ببوسم!!!

http://uplod.ir/222z95vea0bc/Voice_001







بازديد شده : 39 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
136
تاريخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | نگارش توسط : مامانِ عسل

زندگی در کنار یک فرشته دو سال و 4 ماهه زیبا می گذرد  …  خیلی زیبالبخند

برای گذشتنش باید در لحظه ها حضور داشت. باید صبور باشی. باید یک شکارچی باشی در انتظار دریافت نشانه ها از سوی دخترک.بغل

من صبور بودم اما صبورتر شدم. فرشتهزمان هایی که کنار دخترم هستم تمام حضورم برای اوست. با هم رشد می کنیم و این رشد را دوست دارم. جنس با هم بودن های من و عسل عوض شده است. چند روز پیش سوره اخلاص را برای چندمین بار میخواندیم و حالا قبل از اینکه من کلمه ای بیان کنم عسل سوره را از حفظ می خواند. بعد از اینها بود که یک دریافت درونی داشتم: عسل بدون من هم مهارت های مورد علاقه اش را دنبال می کند. من از  امروز برای تقویت ارتباط مادر و دختریمان و عمیق تر کردنش استفاده کنم تا آن زمانی که باید کنار دخترم باشم. و مادر بودن شاید همین باشد!گاوچران

فرصتی شد که ما هم به پیک نیک برویم و بعد یک کوه پیمایی سه نفره. من برنامه ریز خوبی نیستم، اما عاشق اعدادم. به همین دلیل تا صرف صبحانه و آماده شدن نزدیک ظهر شد.لبخند

شال و کلاه کرده از خانه آمدیم بیرون. ابتدا به سمت زمین کشاورزی پدری رفتیم. راه افتادیم با سرعت مورچه ای .شیطان

بعد ناهار خوردیم (دستور تهیه جوجه کباب از وبلاگ آشپزی های مامانم) خوشمزه

ترشی و ماست و حتی دوغ همگی خونگی هستن.از خود راضی تنها نون از بیرون خرید شده از خود راضی

بیرون از خانه کثیفی خیلی برای ما معنا ندارد. ( یکی نیست بگوید مگر داخل خانه معنا دارد؟) مگر اینکه قرار باشد خوراکی بخوریم که نیاز به دست تمیز باشد. دست نزدن یعنی حذف یکی از حواس مهم بدن؛ لامسه!

آقای پدر شروع می کند به صحبت از بلندی کوه و اینکه چه چیزهایی ممکن است آنجا باشند.

(ماشین از این بالا پیداست. یعنی ببینید دخترکم چقدر کوه پیمایی کرده) همه مسیر را خودش بالا رفت.

بعد بوته گیاهان . عسل یکی از شاخه ها را می خواهد . طبیعت سخاوتمندانه مربی انسان می شود.

در آخر هم یه حمام گرم و دلچسبمژه

 

روزهایی که مختص خودم و عسل است زمان کافی میذارم. دخترکم خیلی خووووب با خودش بازی می کنه. من عاااشق زمان هایی هستم که در اتاقشو میبنده تا تو اتاقش نقاشی کنه یا پازلشو بچینه.قلب




بازديد شده : 36 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودِ خودم
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد