معجزه های مامان و بابا
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

خدایا! در سخت ترین لحظه ها یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین  لحظه ها زندگی اش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه....

                            




بازديد شده : مرتبه | سنجاق شده به :
176
تاريخ : جمعه 10 مهر 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

دخترم چهار ساله شد...

در میان شور و غوغای مهر ماه ...

در میان هیاهوی شروع مدرسه ...

همانگونه که خودش با هیاهو و عطر خوش در زندگی من جوانه زد...

 

 

*** جشن تولد نداشتیم. به کیکی بسنده کردیم.

با پسرخاله ها سری به سرزمین کوچولوها زدیم.

امااااااااااا خیلی بهش خوش گذشت و همین دلم را خوش میکند.




بازديد شده : 38 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
177
تاريخ : دوشنبه 6 مهر 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

گرد ِ جهان گردیده ام، خوبان ِ عالم دیده ام لطف ِ همه سنجیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

آفاق را گردیده ام، مهر ِ بتان ورزیده ام، بسیار خوبان دیده ام، اما تو چیز ِ دیگری

 

 

سفررفته بودیم ...مشهد ...شهر عشق و عاشقی...

 

 دخترکم زل می زد به کاشیکاری های سقف دارالحجه اش.... به آینه کاری ها و تشعش نور از لا به لای آنهمه منشور رنگی زیبای آویزان شده به لوسترهای سقفش...  از تمام زیارت بارگاهش این است همه ی آن چیزی که هر شب و هرشب سراغش را می گیرد... 

 

و من یادم می آید که نشسته بودم رو به روی حرمش و نگاهم به جمعیت عاشق بود...  به آن همه زیبایی و میان آن همه نور چرخ میزدیم .... به قلب و روح و دست خلق کننده گانش می اندیشم...

 

عمادرضا و آیسای نازنین هم گرچه طول مسیر اذیت شدند اما آرامش حرم را انگار بیشتر از ما درک کرده بودند . آرام بودند و خوشحال.

 

و دلمان می تپید برای دیدن دو دوست عزیز وخوب سخته برام گفتنش... یه دوست دیگر که نشد ببینمش آرام عزیزم مامان محمدباقر .

سارای دوست داشتنی (مامان علی خوشتیپ و حسین کوچولو) و فاطمه عزیزم (مامان محمدپارسا و حلماسادات). دو خواهر عزیز که آشنایی را مدیون اینجا و دخترک هستم.

نیم ساعت قبل از قرار، رفتیم جلوی کفش داری شماره 2 صحن انقلاب نشستیم.

و دخترکمان هی از ملّت شکلات وتافی و انجیر خشک و یک عالمه خوردنی های دیگر جایزه گرفت به خاطر حجابش، 

اماّ بعد!

پنج دقیقه ای از زمان قرار نگذشت که ما به سارا زنگ زدیم گفتند که توی ترافیک موندن. بعد هم اذان شد و قرارمون موکول شد بعد نماز.

گوروپ گوروپ گوروپ...

صدای قلب...

رسیدیم به جمع دوستان.

 

بعد از تشخیص هویت، همدیگر رادر آغوش فشردیم وفضای معنوی حرم مطهّر را به لوث وجود کارهایمان آغشتیم.

بعد هم رفتیم یک گوشه نشستیم وبه اعمال شنیعمان ادامه دادیم با صدای بلند و من هر لحظه منتظر بودم ما را با چوب جارو از حرم بیرون کنند .روز خوب وخاطره ی خوبی بود.

 

برگشت مان از شمال بود ... دریا  و جنگل و  مرتع های همیشه سبزش... هرچه از جاده های مسیر بگویم کم است... جاده های اسالم انسان را عاشق میکند...عاشق و شاعر... زبان قاصر است از وصف زیبایی های این خطه ی سرسبز ایران...

دخترک از وقتی برگشته هرروز یاد ان خنکا و آبتنی اش میکند... به هرکجا که میرسیدیم اول سراغ آب را میگرفت!!! یک پا مرغابی بود در این سفر..مرغابی عاشق!!! 

خوشحالم که میتوانم لذت سفر را نثار چشمان خندان دخترم کنم...سفری لذت بخش و عمیق... 

 

**** عکس دار می شود ان شاءالله




بازديد شده : 31 مرتبه | سنجاق شده به : دوقلوها و دخترک, روزانه های خودم
174
تاريخ : پنجشنبه 15 مرداد 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

 

عکس و عکس و عکس

 

 




بازديد شده : 110 مرتبه | سنجاق شده به : دوقلوها و دخترک
175
تاريخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

روزشماری میکردم تا باز هم بنویسم... تا بیایم دمی در این خانه ی مجازی بنشینم سر بر شانه ی خاطرات دور بگذارم... بوی کودکی ها را استشمام کنم... و بر غصه های کوچک نخ نمای قدیم بخندم...

اینجا نیمی از جان من است... نماد تمام لحظات بودن با فرزندانم...

***** کلی نوشته بودم پریدگریه   یه فرصت مناسب دوباره مینویسمغمگین




بازديد شده : 132 مرتبه | سنجاق شده به : دوقلوها و دخترک
173
تاريخ : دوشنبه 1 تير 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

 

ساعت 11:25  اولین روز از آخرین ماه بهاری یعنی اول خرداد 1394 مصادف با سوم شعبان میلاد امام حسین علیه السلام  دایره عشق ما جا برای دو عزیز دیگر جا باز کرد …

عماد رضا وآیسا

عروسک هایی که باعث و بانی آن شدند که دایره عشمان گسنرده تر شود




بازديد شده : 117 مرتبه | سنجاق شده به : دوقلوها
172
تاريخ : سه شنبه 18 فروردين 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

نشسته ام پشت مانیتورم و فکر میکنم که حتما روزی میاید که دخترک برای داشتن ِ نعمت ِ خواهر و برادر از من تشکر میکند.... حتما یک روز میاید که تمام دعواها وقهرها و لجبازی هایشان به پایان رسیده است و آن صلح و آرامش ودوستی عمیقی که بین برادر و خواهرها هست بینشان جریان دارد....

حتما خوشحال خواهد بود ازین همصحبت های مهربان ودلسوز ودوست داشتنی! وخداراشکر خواهد کرد که مادرش ناخواسته باردارشده تا همدمی هایی بیایند برای تنهاییهایش..... برای روزهای سخت زندگی اش و بشوند سنگ صبور و مونس حرفهای نگفتنی اش..... حرفهایی که حتی نمیتواند به مادرش بگوید ... همانطور که من امروز ...

 

ساعتها حرف دارم برای خواهرهایم.....ساعتها وساعتها  میتوانم یکریز برایشان درد ودل کنم وغر بزنم وخالی شوم..... میتوانیم ساعتها حرفهای درِ گوشی بزنیم وهمه چپ چپ نگاهمان کنند....!!!میتوانیم آنقدر بخندیم وحرفهای صدمن یک غاز بزنیم که همه به عقلمان شک کنند !!!میتوانیم ساعتها توی مراکز خرید ازین فروشگاه به آن بوتیک و ازین مغازه به آن پاساژ بچرخیم و خسته وهن هن کنان به هم دلداری بدهیم که چیزهایی که خریده ایم خیلی خوشگل اند وچقدر بهمان میامدند !میتوانیم توی عروسیها وجشن ها شبیه به هم موها وصورتهایمان را آرایش کنیم وهمه بگویند که چقدرررر شبیه همید....میتوانیم ازهم انتقاد کنیم و همدیگر را سکه ی یک پول کنیم و قهر کنیم و بجنگیم و باز یک ساعت بعد انگار نه انگار......

 

همه ی اینها فقط درکنار خواهر و برادر هم خون امکان دارد.... هرچند خیلی دوستها میتوانند مثل خواهر و برادر به آدم نزدیک باشند.... اما باز میشوند مثل ِ خواهر و برادر! وهیچچچچچ گاه ....هیچ گاه آن حس نزدیکی وانسی که آدم با خواهر و برادرش تجربه میکند را نخواهند داشت....

 

وخدا میداند چقدرررررر برای دخترکم خوشحالم حالا....

هرچند میدانم روزها وشبهای سختی انتظارم را میکشند ....

 

اما به روزهایی فکر میکنم که بچه هایم هم دیگر را دارند.....وتنها نیستند..... و میدانند کسی هست دراین دنیا که بعداز مادرشان عاشقانه دوستشان خواهد داشت وبرایشان مهربان ودلسوز خواهد بود....!




بازديد شده : 135 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک, دوقلوها و دخترک
171
تاريخ : شنبه 8 فروردين 1394 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

کمتر از دو ماه و دو هفته دیگر باقیست!.....

از بارداری اول زودتر گذشت انگار.... شاید چون سرگرم اولی بودم و وقت زیادی برای شمردن روزهای باقیمانده نداشتم والبته ندارم!

حالا ماه و نیم دیگر مانده تا این دوتا وروجک ِ کوچک بدنیا بیایند.... وروجک هایی که اینروزها معلوم نیست آن تو ! دارند چه ورزش رزمی انجام میدهند! که اینهمه بالا وپایین میپرند وهی شکم من را کج ومعوج میکنند!!!

وخب ....این پست، جهت اعلام جنسیت وروجک هایمان است!!!!!

یک دختر و یک پسر .... به نام های عمادرضا و آیسا انشاءالله قدمشان خیر باشد

 

پ ن : اینروزها حالمان خوش نیست تا یک عکسی ونوشته ای از این دخترک بگذاریم. خبر فوت عموی همسرم که حالمان رابدتر کرد ومارا مضطرب تر...وچقدر حیف که به جای اینکه ازین شیرینی ها بنویسم باید مرتب بیایم و خبرهای بد بدهم وبروم...




بازديد شده : 130 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
170
تاريخ : شنبه 16 اسفند 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

 

امروز 43 روزی است که دایی مهربانم از پیشمان رخت بر بسته است و در زیر خاک و سنگ قبری که نمادی از اوست آرام گرفته است .

دایی مهربانم 43 روز گذشت ، تشییعت کردیم ، سوم و هفته برایت برگزار کردیم ، مراسم چهلمین روزت را برگزار کردیم، گریه کردیم ، غصه خوردیم به خویشتنمان دلداری دادیم ، به همه مان دلداری دادند اما هر لحظه آرام وقرار نداشتیم، آنقدر که برای فرار از محدودیت ذهنیمان خویشتن را به دیوانگی میزدیم تا از یادمان نروی و قول میدهیم که هرگز از یادمان نروی تا به تو برسیم که حتما میرسیم !!!

به همه مقدسات قسم تحمل فهم  نداشتن تو  برایمان سخت سخت است ، آخر نبودنت است که بودنت را توصیف می کند !

اولین عید بعد از رحلتت خیلی نزدیک است !! اما جای خالیتو چه کنیم ؟ چه کنیم ؟ چه کنیم ؟

یادت به خیر عزیز از دست رفته ، یادت همیشه گرامی است .

 




بازديد شده : 139 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
169
تاريخ : جمعه 17 بهمن 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

این بارداری سختی‌هایم دوبل است، اما شیرینی‌اش هم.

این که بنشینم کنار دخترک و برایش بلند بلند کتاب بخوانم و وقتی دخترک می خندد، دوقلوها دوتایی باهم محکم لگد بزنند، یک دور میروم به بهشت و بر میگردم!

روزی چند بار رفت و برگشت تا بهشت، به همه آن سختی‌ها می‌ارزد!

دوقلوها را درست مثل دخترک دوست دارم. دستم را همان طوری که قبلا بود، می‌گذارم روی شکمم و می‌گویم «قربونتون برم، عشق های من!» دخترک برمی‌گردد و می‌گوید «با من بودی؟» می‌خندم و می‌گویم «با هرسه تون بودم، عزیزانم!»

****************

ماه دوم بارداری اتفاق هایی افتاد که متاسفانه باعث شد قلب یکی از جنین ها دیگه نزنه!!!!!!!!!!!

به گفته دکتر جنین هشت هفته ای همراهی مون میکنه تا پایان بارداری!!!!!!!!!!!

در حال حاضر  دوقل دیگه حالشون خوبه و الان بیست و یک هفته است که توی دل مامانشون هستن.... دعا کنید تا این چهار ماه باقیمانده بگذره و سلامت بیان بغلمون...............




بازديد شده : 154 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های خودم
168
تاريخ : جمعه 10 بهمن 1393 | نگارش توسط : مامانِ عسل، عماد، آیسا

چشـــــمان تو

گل آفتابــــگردانند !

به هـــــر کجا که نگاه کنـــــی ؛

خدا آنجاست .... !!

چله نشینی ایا شامل حال مادر دختری چهل ماهه هم میشود؟؟؟

 

چهل ماهست که تو از بهشت امده ای دختر... چهل ماه... چه زود گذشت...کاش در این چهل ماه اندازه ی یک چله نشینی به خدا نزدیک تر شده باشم...

چهل ماهگیت مبارک جان مادر...

*** قبلا این پست را نوشته بودم ولی به خاطر اتفاق هایی که پیش اومد دیرتر آپ شد****




بازديد شده : 119 مرتبه | سنجاق شده به : روزانه های دخترک
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد