دلبند من عسلدلبند من عسل، تا این لحظه: 15 سال و 20 روز سن داره
آیسا و عمادرضاآیسا و عمادرضا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

معجزه های مامان و بابا

مشهد 2

امروز که سر بر حرمت می آیم انگار تمام عشق کامل شده است ای ضامن آهو ! به غریبی سوگند دل کندن از این ضریح مشکل شده است     باز دل را به دریا زدیم روز شنبه 26 اسفند مسافرت سه نفره ما شروع شد، شب را کرج خونه هلیا جون دختر عموی شما موندیم و صبح روز بعد از مسیر سمنان به مشهد رفتیم ، هوا بر خلاف انتظارم کاملاً بهاری بود و از سوز و سرما خبری نبود، نزدیکی های ساعت 19 روز یکشنبه به مشهد رسیدیم تا زائر سرایی که بابایی رزرو کرده بود را پیدا کنیم شد ساعت 20:45 خلاصه اینکه تا وسایل را به اتاقمون ببریم  دوش بگیریم شد نیمه شب و دیگه زیارت را گذاشتیم برای صبح روز بعد.   ساعت 6 صبح دو شنبه 28 اسفند با نوازش های ش...
18 فروردين 1392

دوباره مشهد

بهشت کوچک من به لطف وجود تو آقا ما را طلبیده و دوباره داریم میریم مشهد اینبار لحظه سال تحویل در کنار حرم امام رضا هستیم و اینا همش از قدم های مبارک شما چشمه بهشتی هست. خیلی خوبه اولین عیدت را شاهچراغ و دومین عیدت را حرم امام رضا(ع)     حلاوت این روزهایم از شیرین زبانی های توست دختر نازنینم.   بعداً نوشت: ما برگشتیم با کلی خاطره به زودی با عکسها برمی گردیم ...
25 اسفند 1391

این روزا

  اگه بخوام از این روزهایی که مثل برق و باد میگذره بنویسم فقط در چندتا کلمه خلاصه میشه: یک مامان سرشلوغ، یک دختر پر انرژی و خستگی ناپذیر، یک دندون دیگه (هشتمین دندون) یک راه خوب برای تخلیه انرژی ، یک پک صدآفرین خوشمزه و یک پسرخاله تازه متولد شده و دیگه یک عالمه سرخوشی از لحظات و دقایق این پله ی اخر از  زمستان.....   ...
22 اسفند 1391

موهایت

  عسلم فرشته کوچولوی مادر به موهایت حساسی، از همان نوزادی تا حال...  موقع شیرخوردنت که دستم لابه لای موهای سیاهت میرفت دستم را پس میزدی هنوز هم هیچ خوشت نمی آید که بی اجازه دست در موهایت ببریم و یا بدتر از آن شانه اش بزنیم... تازه اگر موافقت کنی و با میل خود بنشینی تا گیسوانت را شانه ای بزنم هزار بار بلند میشوی. چندروز میشود که شانه به دست در خانه میچرخی و گاهی روبه رویم می ایستی در چشمانم زل میزنی و در این گیر و دار و فراری بودن از هر گلسر و آویز مویی اغلب موهایت پریشونه و دور وبرت ریخته که البته خودت هیچ مشکلی باهاشون نداری و فقط اگر در جمع باشیم از هرطرف اطرافیان گوشزد میکنند که "برو موهات رو ببند گلسر بزن خوشگل بشی "...
27 بهمن 1391

آرزوهای مادرانه

" خدا به هر کس اندازه ی تواناییش آرزو می دهد پس اگر آرزوی بزرگی داشتی بدان توان رسیدن به آن هم به تو داده شده" عسلم امروز که این مطالب را برایت می نویسم دلم پر است از آرزو های بزرگ و کوچک، آرزو های مادرانه ای که گاه می ترسم نکند بعد ها بندی شود به پاهای کوچک تو، نکند بعد ها بر شانه هایت سنگینی کند، نکند بعد ها به من بگویی انچه خود نتوانستم به ان برسم را برای تو آرزو کردم، نه من با اینکه دلم پر است از آرزو های مادرانه اما تو را همینطور میخواهم، بدون هیچ بندی به پا و باری بر شانه های معصومت. تو را به خاطر خودت میخواهم با همین خنده های بی پیرایه ،با همین بی قراری های ناگهانی، با همین ناز کردن های زیبایت. برایم مهم ...
25 بهمن 1391

پانزده ماهگی

عزیز پانزده  ماه ی من...تو پاداش کدامین کار خوب منی؟؟؟؟؟ چه خوب که به این دنیا امدی نازنینم....       پی نوشت یک: دخترک همت کرده و سه مروارید بالایی با هم رونمایی شدن   پی نوشت دو: چندروزی که نبودیم به دیدن دختر عموی عسل، هلیا جونم رفته بودیم (به زودی با عکس هاش بر می گردیم )... ممنون از دوستان خوبم که یادمان کردند...سر فرصت به همه ی شما مهربانان سر میزنیم ... ...
12 دی 1391