دلبند من عسلدلبند من عسل، تا این لحظه: 15 سال و 20 روز سن داره
آیسا و عمادرضاآیسا و عمادرضا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

معجزه های مامان و بابا

سازه ها

ا ین روزها عکس گرفتن دشوارترین کار است. به محض دیدن دوربین می خوای مالکش باشی به ناچار سری به آرشیو عکس ها زدم و دیدیم ای دل غافل در این مدت این خانم کوچکمان مهندس بوده و سازه روی سازه بنا کرده و ما از این خلاقیت بی خبر مانده ایم... حال آمدیم یکم از این سازه ها را به نمایش بگذاریم شاید یکی پیدا شد و این طرح های بلند پروازانه را به مرحله اجرا در آورد که هر روز و شب خشت روی خشت می گذاری و صبح با لگد زیرشان می زنی... این خواهان زیاد داره تجاریه .......   و این هم قطاریه که هر روز ما را می بره مشهد.... من تورا نداشتم چه می کردم؟؟!!!!!   حلاوت این روزهایمان از شیرین زبانی های توست ... هر روز یک کلمه جدید یاد میگیری ...
17 تير 1392

سفر بانه

زیبا روی بهشتی ام سلام مدت زیادیه که فرصت نکردم به اینجا سری بزنم و برای تو نازنینم چیزی بنویسم.... اما دوست دارم بدونی یکی از دغدغه های هر روزم نوشتن برای تو فرشته زیباست که هر روز بالنده تر و البته شیطون تر از روز قبل می شی .... ماجرا از آنجا آغاز شد که رفتیم سفر......... گفتیم تا قبل از ماه رمضان در این گرمای بالای 55 درجه یه سفر به شهری خنک بریم که هم تفریح و هم خرید داشته باشیم .... آخه بعد از  ماه مبارک  عروسی ها در پیش داریم (عروسی خاله «تاله» و دایی و زن دایی «شینا» ...... پس تصمیم بر این شد که بریم استان زیبای کردستان... خوب ما روز اول را در شهر سنندج خونه خاله که شما گاهی «ژه...
10 تير 1392

به بهانه 22 خرداد ششمین سالگرد باهم بودنمان

چقدر این دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل خوب است.... مثل همین باران بی‌سوال که هی می‌بارد .... که هی اتفاقا آرام و شمرده شمرده می‌بارد...* *سید علی صالحی        شش سال گذشت... زیاد نیست ولی غنیمتیست باتو بودن...در کنار تو نفس کشیدن...باتو پرواز کردن... هنوز هم با یاداوری روزهای عاشقی ضربان قلبم بالا میرود... این روزهایم در کنار تو شیرین است به شیرینیه همان روزها... سالروز باهم بودنمان مبارک...     نازنین دخترم ٬ عمر مادر امید که همیشه برایم بمانی همین قدر پاک و مهربان... بی بهانه دوستت دارم بیست ...
24 خرداد 1392

نقاشی

گلم اومده با یه لحن دل کباب کنی رو میکنه به من و میگه :"مامان  بَتَنَه بده؟؟؟"و من در حالی که اینجوری         نگاهش میکنم هرچی به کله گنجشکیم فشار میارم نمیفهمم چی میخواد و اخرش میگم مامان جون من واقعا نمیدونم چی میخوای... میگه :"ای ی ی ی ...بَتَنه ... یخه ....  اینجوری (در حالی که با دستش جاش  رو نشون میده و ادای لیس زدن در میاره )  ومن بعد کلی فشار به مغزمحترم میفهمم که خانوم بستنی میخواد... وقتی دست بندی از ماکارونی های فرم دار که با هم نخ کرده بودیم و بعد با رنگ انگشتی رنگشون کرده بودی  رو توی دستم  دیدی برق عجیبی توی نگاهت دیدم اونوقت بود که فه...
9 خرداد 1392

مادر

منو ببخش دخترم..... برای تموم وقت هایی که میدونم باید مادر بهتری باشم و نیستم.......... برای تموم وقت هایی که نباید از کوره در برم و میرم........... برای تموم وقت هایی که انگشت اشاره ام را به سمتت میگیرم..... برای تموم وقت هایی که نمی دونم در سر کوچکت چه می گذرد.... برای تموم وقت هایی که یادم می رود دنیا را از دریچه نگه کنجکاو تو ببینم.... برای تموم وقت هایی که شیشه شیرت را روی فرش خالی می کنی به جای تجربه شیرین سرازیری و صدای ریختنش دهن کجی به تموم حد و مرز ها می بینم.... برای تموم لحظاتی که خودم خودم هایت را نادیده می گیرم... برای وقت هایی که وقت کم است یا غذایی که روی گاز است یا تلفنی که زنگ می خ...
25 ارديبهشت 1392

دوری

      گل همیشه بهارم  سلام برای اولین بار دو روز و سه شب از تو دور بودم و بی نهایت سخت گذشت.... چقدر دلتنگت بودم حتی دلتنگ بی قراری های شبانه ات .... نمایشگاه کتاب تهران....چقدر جای تو خالی بود... جای تو در آن همه شلوغی و همهمه ی بچه ها چون حفره ای در دلم بود....چون بغضی بر گلویم... وقتی بچه ها رو میدیدم که با ذوق کتاب هارو تماشا میکردن لحظه ای نمیتوانستم فکرت رو از سرم بیرون کنم و مدام پیش نظرم بودی که از ذوق دیدن اینهمه کتاب چقدر چهره ات دیدنی میشود...  از نمایشگاه کتاب امسال سهم ما دوری بود.... امید زندگی من... دلم میخواست مسافت نزدیک بود و راه کوتاه تا تورا همراه خود میبردم و غرق شعف می...
25 ارديبهشت 1392

18 ماهگی

چه خوب است که این روزها برای نوشتنم، برای بودنم برای نفس کشیدنم، برای صبح ها چشم باز کردنم دلیلی به زیبایی و شیرینی تو دارم . نازنین دختر 18 ماهه و 21 روزه من فروردین نیز به پایان رسید و در آستانه اردیبهشت ایستاده ایم و من  لذت می برم از این روزها به برکت وجود نازنین چشمه ای بهشتی که دنیا دنیا دوست دارمش. باورت می شود اکنون ابتدای سال 92 بعد از یک سال  من صبح ها وقتی از تو خداحافظی می کنم بغض دلتنگی در گلویم چنگ می اندازد؟ نوروز 91 با یک تغییر بزرگ شروع شد . من به کار برگشتم و علی رغم میل باطنی ام تو دلبند نازنین را به پرستار سپردم. برایم سخت بود که تو پاره تنم را برای چند ساعت به کسی دیگر بسپارم و رهسپار اداره شوم اما چاره ای ...
31 فروردين 1392