دلبند من عسلدلبند من عسل، تا این لحظه: 15 سال و 20 روز سن داره
آیسا و عمادرضاآیسا و عمادرضا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

معجزه های مامان و بابا

سفر به مشهد

يک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسيده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است   كي گفته كه وقتي مادر شدی ديگه قدرت ريسك كردن نداری؟ كی گفته نميتونی دلتو بزنی به دريا و بگی توكل بر خدا بری تو دل ماجرا؟ هر كی گفته خبر نداره كه من با وجود گرمای تابستون تصميم گرفتم برم سفر اونم همراه عسل و البته مقصد شهری با اب و هوايی به مراتب خنك تر از شهر خودمون با اين گرماي بالای 55 درجه ايش! سلاممممممممممم زوار کوچولوی مامان بلهههههههه عسل شیرینم آخرش من و بابایی شما را بردیم پابوس امام رضا همون آقایی که روز تولد حضرت مهدی (عج) نیمه شعبان به ما عیدی حضور توی حرمش را داد   بذار جریان سفر را بهت بگم اوایل بهار تصمی...
1 مرداد 1391

نه ماهگیت مبارک

(از اونجائیکه قراره بریم سفر، پیشاپیش نه ماهگیت مبارک) عسلم سلام دختر کوچولوی من به زودی 9 ماهه می شی... درسته که این یعنی 9 ماه از زندگی من گذشته و پیرتر شدم ! اما عزیز دلم من پیر شدن در کنار تو را با هیچ لذتی در دنیا عوض نمیکنم.  در این 9 ماه خیلی پخته تر شدم و الان میتونم کمی از حالاتت را درک کنم دیگه میدونم وقتی میای به پای من اویزون میشی بازی میخوای یا به قول خاله "یه ادم صد در صد!!!" وقتی خسته ام متوجه تغییر حالتم میشی و زل میزنی توی چشمام که یعنی "من مامان پرانژی خودمو میخوام" وقتی دوست داری بغلت کنم پاهامو میگیری که بلند شی و دستهای کوچولوتو میاری میگذاری روی دستهام که بیای بغلم. وقتی از محیطی که توش هستی خسته بشی می...
4 تير 1391

موفقيت عسل

هوراااااااااااااااااااااااااااا      بالاخره عسلم تونست چهار دست و پا راه بره، هر چند دیر این اتفاق افتاد ولی من با کلی ذوق به همه دوستان فک و فامیل، دوست و  آشنا اس ام اس زدم ....  عین ندید بدیدها!!!!!!!      این موفقیت بزرگ را به جامعه بشری تبریک می گم، یعنی بچه ندیدگی از سر و روم می باره....   ...
3 تير 1391

بالهای فرشته

توی خونه ی ما یه فرشته کوچولوی وروجک و بازیگوش و دوست داشتنی زندگی میکنه که مدام میخواد پرواز کنه و انگار یادش نیست که بالهاشو جایی جا گذاشته! دیروز بعد از ظهر که فرشته کوچولوی ما مثل همیشه شاد و خندون با روروئکش دنبال بازیگوشی‌هاش بود، یهو از پله آشپزخونه افتاد زمین و اونقدر ناراحت شد که نگو اخه انگار فرشته کوچولوی ما توقع داشت که زمین هم مثل ابرای اسمون ها نرم و نازک و پف پفی باشه و از اینکه دید یکم سفت و سخته حسابی شاکی شد هرچند خدا رو شکر اتفاق خاصی براش نیوفتاده بود اما با اینحال کلی گریه کرد و بالاخره با هزار جور ادا و اطوار ریختن ارومش کردم.  هر بار که به این فرشته کوچولو فکر می‌کنم دلم لبریز از عشق و محبت م...
22 خرداد 1391

در کنار هم بودن را هر لحظه حس می کنیم

پنجمین سالگرد پیوندمون مبارک این روزها چه لحظات خوب و شیرینی رو باهات گذروندم. چقدر احساس غرور کردم از بودن در کنار تو، از اینکه نزدیک توام، نزدیکترین ... لذت می­برم از اینکه تو رو دارم، از اینکه منو دوست داری، از اینکه با توهستم در همه­ی لحظات، و از اینکه در کنار هم بودن رو هر لحظه حس می­کنیم، نه فقط در لحظاتی که با همیم ... وقتی احساس می­کنم همراه من احساس راحتی و آرامش می­کنی، وقتی شادی رو توی وجودت حس میکنم، وقتی می­خندی و دنیا رو بهم می­دی، وقتی احساس پدرانه تو رو – که قشنگ­ترین حسیه که در وجود تو سراغ دارم – نسبت به دخترمون می­بینم، و خیلی وقتای دیگه­ای رو هم که همیشه ...
22 خرداد 1391

آب بازی

دختركم ، عسلم، سلام تنها بودم، دلم خواست با كسي حرف بزنم، با تو ، مثل وقتایی که می زارمن رو پاهام و زل می زنی به چشم هام، اما حالا خوابیدی گلم، .... معصوم .... میدونم که بعد از کلی آب بازی و یه حموم خواب می چسبه، ...پس بخواب دختركم... اما دلم را چه كنم...بچه شده دلم...هم صحبت مي خواهد...هم بازي...اگر نباشه پا به زمين ميكوبه ، گريه سر ميده، حوصله ي گريه ندارم...اومدم اينجا، به خونه ات...خونه ي تو. دفتر خاطراتت را باز كردم... حس خوب بودنت دويد توي وجودم...صدات كردم...پاسخم گفتي... اين يعني خوش اومدي مادرم...حرف هام يادم رفت... دلم حالا فقط تو را ميخواد....معصوم و دوست داشتني. يه عالمه عكس با سر و ضع مرتب توي پارك يا خونه داری با ان...
18 خرداد 1391

یک روز گردش

  بقیه عکس ها در ادامه مطلب   عسل و پسرخاله صدرا جون در حال بحث کردن فکر می کنین راجع به چی حرف می زنن؟؟؟؟؟؟؟ ای وای!!!!!!!!!!! چرا کارشون به دعوا کشید ؟؟؟!!!!! وای مامان جونم چرا قهر کردین با هم آخه؟؟؟   ...
18 خرداد 1391