دلبند من عسلدلبند من عسل، تا این لحظه: 15 سال و 20 روز سن داره
آیسا و عمادرضاآیسا و عمادرضا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره

معجزه های مامان و بابا

شیطنت های هشت ماهگی

عزیزم هفته اول از هشت ماهگی را تموم کردی و حالا دیگه تنهایی می شینی و دیگه اینکه یاد گرفتی دست بزنی و هیچی اندازه صدای دست زدن خودت خوشحالت نمیکنه هوراااااااااااااااااا بزن دست قشنگه رو دیگه اینکه گاهی بابا را صدا می زنی و وقتی من میگم بابا سرت را طرف بابات می چرخونی، قررررررررررربونت برم عزززززززززززیزم...  و امااااااااااااااا وقتی از دست مامانی ناراحتی تندتند می گی دا دا دا دا، فکر کنم شکایت مامانی را به مادر جون (مامان بابا) می گی، عروسکم اصلاً مزه غذای خودت را دوست نداری نه سرلاک و نه حریره لب نمی زنی و وقتی به زور بهت می دم آنجنان عق می زنی که نگووووووووووووووووو ولی وقتی سفره غذای ما را...
18 ارديبهشت 1391

عکس های عسل

قربونت برم به چی اینجوری خیره شدی؟؟؟ هااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ بقیه عکس ها در ادامه مطلب قربونت اون لبخندت برم مادددددددددددددددددددرررررررر مو قشنگ مامانی عسل عسل قند عسل عسلی در سیزده بدر عسل و بابای عسل در دروازه قرآن شیراز قربونت برم مادر ...
2 ارديبهشت 1391

حس شیرین مادر بودن

گلم  هر روز بزرگتر می شی، و این یعنی هر روز به بهار تازه و یه عطر نو. و من هر روز بیشتر عاشقت می شم ،  عسلم حالا دیگه با دست های کوچولوت وقت دلتنگیت گونم را لمس می کنی و من تا بی انتها غرق لذت می شم. نازنینم دوست دارم هر ثانیه کنارت باشم تا نفس های کوچولوت را بو بکشم، حلا دست های کوچو لوت را به من یا بابایی می گیری تا بتونی بایستی . حالا با روروکت همه خونه را می گردی و لمس می کنی و نگاه می کنی و از کشف های تازت ذوق می کنی، مامان فدای اون ذوق کردنت و از ته دل خندیدنت، همیشه خندان ببینمت گل بهشتیم، روزی هزار بار شکر به خاطر این همه لطف خداوند ، خدای مهربانی که می دونه من مادری لبریز از عشق فرزندم هستم، گل بهارم دعا می ک...
30 فروردين 1391

شش ماهگی عسلم و بازم واکسن!!!!!!!!

سلام خوشگل من عزیزم من چی بگم برات خانومی که بازم واکسن های شش ماهگی نفس هردومون را درآوردن،ماهکم اول تب و بعد استفراغ بعدش بی خوابی من فدات بشم که اینقدر اذیت میشی، نفس مامی مجبور شدیم برات سرم وصل کنیم که اونم طاقت نیاوردی و نصفه درش آوردیم، بدنتو برا یه سرم تیکه تیکه کردن، خیلی ضعیف شدی یه چند روزی بود که چیزی نمی خوردی، خدا را هزار بار شکر حالا بهتر شدی عسلکـــــــم، ایشالله که شروع کنی به بازی و خرابکاری عزیزم..نمیدونی چقد سخته وقتی بیحالی و برامون بازی نمیکنی چند کاری که ماه من تو شش ماهگی یاد گرفتی...،   هر چیزی ببینی میکنی تو دهنت از شارژر گرفته تا لبه میز،و لبه دیوار و جارو برقی و.......... هر چی دم دستت بیاد میزنی میشکو...
16 فروردين 1391

گلکم عیدت مبارک

عیده شده و شش ماه گذشته؛ شش ماه پیش تو یه همچین روزهایی خدا به من و بابایی عیدی داد و تو عسلم مهمون خونه ما شدی. شش ماه، شش ماه طلایی؛ اوج رشد، فعالیت و یادگیری.  توی این مدت هر روز یه کار تازه یاد گرفتی و یه حرکت تازه انجام دادی. روزهای اولی که اومده بودی آنقدر کوچولو بودی که فکر می کردم برای بزرگ شدنت من راه طاقت فرسایی در پیش دارم گرچه این راه چندان هم آسون نبود اما با وجود شیرینی های شما این سختی ها لذت بخش شد و این ماهها به سرعت طی شد. چهل روز اول با ترس و دلهره گذشت. بعد پنجاه روز یواش یواش خندیدن را یاد گرفتی؛ ماه چهارم پر از تلاش و تکاپو برای حرکت، تمام سعی خودت رو می کردی و به سختی دمر می شدی اما بعدش می موندی چی کار ...
7 فروردين 1391