دلبند من عسلدلبند من عسل، تا این لحظه: 15 سال و 21 روز سن داره
آیسا و عمادرضاآیسا و عمادرضا، تا این لحظه: 11 سال و 5 ماه سن داره

معجزه های مامان و بابا

آب بازی

دختركم ، عسلم، سلام تنها بودم، دلم خواست با كسي حرف بزنم، با تو ، مثل وقتایی که می زارمن رو پاهام و زل می زنی به چشم هام، اما حالا خوابیدی گلم، .... معصوم .... میدونم که بعد از کلی آب بازی و یه حموم خواب می چسبه، ...پس بخواب دختركم... اما دلم را چه كنم...بچه شده دلم...هم صحبت مي خواهد...هم بازي...اگر نباشه پا به زمين ميكوبه ، گريه سر ميده، حوصله ي گريه ندارم...اومدم اينجا، به خونه ات...خونه ي تو. دفتر خاطراتت را باز كردم... حس خوب بودنت دويد توي وجودم...صدات كردم...پاسخم گفتي... اين يعني خوش اومدي مادرم...حرف هام يادم رفت... دلم حالا فقط تو را ميخواد....معصوم و دوست داشتني. يه عالمه عكس با سر و ضع مرتب توي پارك يا خونه داری با ان...
18 خرداد 1391

یک روز گردش

  بقیه عکس ها در ادامه مطلب   عسل و پسرخاله صدرا جون در حال بحث کردن فکر می کنین راجع به چی حرف می زنن؟؟؟؟؟؟؟ ای وای!!!!!!!!!!! چرا کارشون به دعوا کشید ؟؟؟!!!!! وای مامان جونم چرا قهر کردین با هم آخه؟؟؟   ...
18 خرداد 1391

این روزهای من

عسل مریض شد، استفراغ و بعد استفراغش شدیدتر شد، نیمه های شب بود و دستم به جایی بند نبود... تا صبح بشه جونم به لبم رسید، نمی دونم چطوری زنده موندم، چطوری سکته نزدم، صبح بردیمش دکتر، سرم  و دارو و اینکه فعلاً چیزی نخوره، وای خدای من، بچم داشت از گرسنگی تلف می شد، اونوقت دکترش میگفت چیزی نخوره!!!!!!!!!!! شاید فقط یه دیوونه و روانی بتونه چنین چیزی بگه، اما وقتی دکترش را عوض کردم بازم همون حرف ها را گفت، طفلی زیر سرم تیکه تیکش کردن، از همونجا زنگ زدم اداره و مرخصی گرفتم، حالا چه موقع مرخصی گرفتن؟؟؟؟؟؟؟ درست تو روز تودیع و معارفه رئیس اداره!!!!!!!!! خدا را شکر حالا خیلی خوبه، ولی خیلی ضعیف و لاغر شده، ایناش مهم نیست مهم سلامتیشه که بدست آو...
13 خرداد 1391

روز مادر

  روز مادر مبارک                 وقتی خیس از باران به خانه رسیدم برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟ خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت: " باران احمق " این است معنی مادر ...
23 ارديبهشت 1391

شیعه اثناعشری

فرض کن حضرت مهدی(عج) به توظاهر گردد، ظاهرت هست، چنانی که خجالت نکشی؟؟ باطنت هست، پسندیده  ی صاحب نظری؟؟ خانه ات لایق او هست که مهمانت گردد؟؟ لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟؟ پول  بی شبهه و سالم زهمه داراییت،داری؟؟ آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟؟؟؟؟؟ واقفی بر عمل خویش تو بیش از دیگران؟؟ می توان گفت تورا شیعه اثنا عشری؟؟ ...
19 ارديبهشت 1391

شیطنت های هشت ماهگی

عزیزم هفته اول از هشت ماهگی را تموم کردی و حالا دیگه تنهایی می شینی و دیگه اینکه یاد گرفتی دست بزنی و هیچی اندازه صدای دست زدن خودت خوشحالت نمیکنه هوراااااااااااااااااا بزن دست قشنگه رو دیگه اینکه گاهی بابا را صدا می زنی و وقتی من میگم بابا سرت را طرف بابات می چرخونی، قررررررررررربونت برم عزززززززززززیزم...  و امااااااااااااااا وقتی از دست مامانی ناراحتی تندتند می گی دا دا دا دا، فکر کنم شکایت مامانی را به مادر جون (مامان بابا) می گی، عروسکم اصلاً مزه غذای خودت را دوست نداری نه سرلاک و نه حریره لب نمی زنی و وقتی به زور بهت می دم آنجنان عق می زنی که نگووووووووووووووووو ولی وقتی سفره غذای ما را...
18 ارديبهشت 1391

تقديم به عمو خليل

اي كه سوختي تا من ساخته شدم و براي بالندگيم از جان مايه نهادي و مرا آموختي آنچه بايستي بياموزم. روزت مبارك معلم وقتی به کلاس قدم می گذارد، بهار با نسیم نفس هایش می شکفد و گل و لبخند و زمزمه، فضا را پر می کند. با او آسمان می بارد، چشمه می جوشد، نسیم می وزد و آفتاب سفره مهربان خویش را می گشاید. از خانه تا مدرسه، با هر گام، بهشت نزدیک تر می شود. نگاهش خانه مهربانی است و قلبش مهربان تر از آب. دل ها را به طراوت و پاکی و پاکیزگی می خواند. دست های گرم و صمیمی اش، مشق عشق می نویسد. سرانگشت او افق های روشن فردا را نشان می دهد واشاراتش، آن سوی پرده های خاک و ملکوت پاک خدا را. وسعت شفاف قلب ها، قلمرو اوست و کشتزار جان دانش آموزان تفرّجگاه خرمی...
10 ارديبهشت 1391